اوایل سپتامبر، در یک روز گرمِ تابستانیِ ناحیه‌ی بومی آمریکا، در حومه‌ی کوچک و غربی مرکز شهر، حدود ساعت هفت و نیم صبح، جیم مارتین لاغر با آن موهای زرد مایل به قرمز و کک‌مک‌های صورتش، کیف سنگینش را به دوش انداخته بود و قدم زنان از پیاده روی ناهمواری به سوی مدرسه‌ی راهنمایی توماس جفرسن می‌رفت.آهسته قدم می‌زد و از گرمای تابستان لذت می‌برد، از صدای کفش‌های جدید دو میدانیش ذوق می‌کرد و مناظر آشنای مسیر او را خوشحال کرده بود. 
سرشار از هیجان، انتظار و کنجکاوی، اما نگران. چرا که روز اول مدرسه بود. یک مایل که از خانه دور شد از پایین تپه ایی گذشت، از گوشه‌ایی پیچید و مدرسه جلویش ظاهر شد. ساختمان زیبایی نداشت. یک طبقه، درب و داغون با سنگ‌های زرد رنگ. میله‌ی پرچم بلندی بود که وقتی طناب سیلی محکمی به گوشش می‌زد، صدای زنگ ساعت از آن شنیده می‌شد ، و جز آن چیز دیگری به چشم نمی‌خورد. ولی در هوای آرام آن روز از میله‌ی پرچم هم صدایی در نمی آمد. از وسط جمعیت میان بر زد و از میان میدان فوتبال گذشت....
نویسنده: جفری دیور