«او، یک کمی... نمیدانم چطور می‌شود گفت- این سال‌‌های آخر دائم در خیابان‌‌ها بود.»
پدربزرگم در صندلی جلو ساکت نشسته بود. دختر را دیدم که سر چراغ قرمز برگشت و یک لحظه نگاهش کرد. او پدربزرگم را درک نمی‌کرد.
«این موضوع را می‌دانستید؟»
پدربزرگم چیزی نگفت.
«البته بعضی وقت‌‌ها واقعاً چاره‌ای نداشت. می‌آمد اداره‌ی خدمات اجتماعی و درخواست‌‌های جور واجور می‌کرد. به همین دلیل بچه‌‌ها را از او گرفتیم. او به درد آن‌‌ها نمی‌خورد.»
به طرف تراس آجرقرمز راندیم و کنار خیابان ایستادیم....
«من تصور کردم که ...

نویسنده: سباستین بری