داستان کوتاه

ادبیات داستانی ایران و جهان

مرگ پدرم

آرشيو نظرات (0)
دسته : چارلز بوکوفسکی
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

مادرم یک سال زودتر از پدرم مرده بود. یک هفته بعد ازاین‮که پدرم مرد، من تنها، توی خونه‮ش بودم. خونه‮ش در آرکادیا بود و من که نزدیک‮ترین کس او بودم، چند روز بعد از مرگش، سر راه سانتا آنیتا به سرم زد که به خونه‮ش سر بزنم .
مراسم کفن‮ودفن تموم شده بود، برای همین هم هیچ‮کدوم از همسایه‮ها من‮رو نمی‮شناختند. رفتم توی آشپزخونه، از شیر یه لیوان آب برا خودم ریختم و خوردم. بعد اومدم بیرون دیگه نمی‮دونستم چه کاری می‮تونم بکنم. توی حیاط یه شیر آب بود بازش کردم و شروع کردم به آب دادن باغچه....
نویسنده: چارلز بوکوفسکی

۱۰:۴۲:۲۹

لباس سرهم

آرشيو نظرات (0)
دسته : چارلز بوکوفسکی
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

اشکال کار آدمی ‌که ساعت یازده صبح به مقصد می‌رسه و ساعت هشت شب باید شعر بخونه، این جاست که حد خودش رو تا حد آدمی‌ که اون‌ها می‌خوان روی صحنه ببینن، آورده پایین؛ آدمی‌که بشه تماشاش کرد، بهش خندید، و از میدون به درش کرد. اون‌ها از تو نمی‌خوان که روشن‌شون کنی؛ می‌خوان سرشون رو گرم کنی. 
من توی فرودگاه با پروفسور کراگماتز آشنا شدم، و توی ماشین، با دوتا سگش، و همین‌طور با پولهولتز که سال‌ها بود کارهای من رو می‌خوند. دو تا دانشجوی جوون هم بودند که یکی‌شون کاراته باز بود، و اون یکی پاش شکسته بود. داشتیم می‌رفتیم خونه‌ی هووارد. (پروفسوری که بانی دعوت من برای خوندن شعرهام بود.)
من بُق کردم و متظاهرانه نشستم، و آبجو خوردم. به جز هووارد، تقریباً همه باید می‌رفتند سرکلاس‌هاشون....
نویسنده: چارلز بوکوفسکی

۱۰:۳۷:۰۴

حباب غم

آرشيو نظرات (0)
دسته : چارلز بوکوفسکی
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

ویکتور والُف شاعر فوق‌العاده‌ای نبود. شهرتش در محدوده‌‌ی دوروبری‌های خودش بود. زن‌ها دوستش داشتند و زندگیش رو زنش می‌گردوند. معمولاً می‌شد اون رو توی کتاب فروشی‌ها در حال شعر خوندن دید و صداش رو از رادیوی محلی شنید. صداش بلند و دراماتیک بود،‌اما موقع شعر خوندن همیشه لحنش یکنواخت می‌موند، همیشه در نقطه‌ی اوج بود و فکر کنم زن‌ها از همینش خوش شون میومد. بعضی از بیت‌هاش به تنهایی می‌تونستند قوی باشند،‌اما وقتی اون‌ها رو در قالب کلی شعر می‌شنیدی، می‌دیدی ویکتور چیز مهمی‌نمی‌گه، فقط هر چی می‌گه، بلند می‌گه.
اما ویکی هم که مثل بقیه‌ی زن‌ها، راحت خام می‌شد و مردهای ابله به نظرش جذاب میومدند، به من اصرار کرد که بریم شعرخونی والُف رو بشنویم. یه جمعه شب گرم، توی کتابفروشی ...
نویسنده: چارلز بوکوفسکی

۱۱:۴۷:۲۹

اداره پست

آرشيو نظرات (0)
دسته : چارلز بوکوفسکی
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

از اولش اشتباه شروع کردم.
کریسمس بود و بالای تپه مثل آدمای همه چیز فهم، مست و پاتیل بودم. هر کریسمس یکی شوخی می‌کرد، اونا هر کس عوضی رو برای این کار اجیر می‌کنن. بعدش برگشتم پائین و به خودم که اومدم دیدم کیسه چرمی پشتمه و بیکار در حال پیاده روی‌ام. کدوم شغل، فکر کردی. چقدر با حال! همیشه یک یا دو تا بسته به تو می‌دن و اگر تا آخر برسونیش، متصدی حمل و نقل دوباره یه بسته‌ی دیگه به تو می‌ده، بر‌می‌گردی و تو دردسر می‌افتی و یکی دیگه می‌گیری، فقط زمان می‌گذره و درست تو روزای کریسمس، کارت رو می‌کشی تو شکاف.
فکر کنم دومین روز کریسمس بود که وسوسه شدم با این زن گنده برم بیرون و اون دور و برا در حالی که نامه‌‌ها رو می‌رسونم قدم بزنم. منظورم از گنده، باسن و سینه‌‌های گنده‌اش بودن و اون در هر صورت گنده بود. به نظر دیوونه می‌اومد؛ اما من فقط به بدنش نگاه می‌کردم و برام چیز دیگه‌ای مهم نبود....

نویسنده: چارلز بوکوفسکی

۰۸:۳۵:۰۵