آن زمان که هنوز پسرکى با دماغ نوک‏تیز و موهایى صاف شانه شده با فرقى به دقت باز شده بود و اولین سفر بزرگ خود را آغاز کرد، درست مثل همین حالا که نزدیک غروب بود و همه‏چیز در اطرافش خاکسترى به نظر مى‏رسید، گویى لایه‏اى خاکستر روى آن‌ها را پوشانده بود، سوار قطار شد. مرد به خاطر مى‏آورد که طورى به نظر پسرک رسیده بود، گویى لوکوموتیو‌ها چشم دارند. در حالى‏که قطار‌ها با نورافکن‏هاى پرنور و نافذ، بار خود را به زحمت به ایستگاه‏هاى بزرگ حمل مى‏کردند. قسمت مسافران پشت سر آن‌ها تقریباً تاریک بود، زیرا فقط نورى کدر از وراى شیشه‏ی ضخیم ناقوسى شکلى که پوزه‏بندى از سیم داشت، تابیده مى‏شد. پسرک این موضوع را مى‏دانست، زیرا گاهى با مادرش نزد پدربزرگ و مادربزرگ رفته و با قطار آخر شب به شهر بازگشته بود. اما حالا خاله او را به آن طرف مى‏برد. جایى که قرار بود ژانویه را با پدرش سپرى کند. پدرى که فقط از روى عکس مى‏شناخت. عکسى که مادرش شب قبل یک بار دیگر نشانش داده بود. مرد اکنون آن را در جیب بغل حفظ مى‏کرد. پس از قریب چهل سال جدایى، مى‏توانست مرد پیر را بار دیگر ببیند....

نویسنده: زیگفرید ماس