داستان کوتاه

ادبیات داستانی ایران و جهان

مرد بی‌تبسم

آرشيو نظرات (0)
دسته : یاسوناری کاواباتا
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

تیرگی بر آسمان سایه افکنده بود؛ انگار که یک تکه سفال ظریف زیبا بود. از تختخوابم به رودخانه «کامو» که تلالو آن رنگ صبح داشت زل زدم.
یک هفته بود که فیلم‌برداری شب‌ها انجام می‌گرفت. چون بازی هنرپیشه اول به ده روز بعد کشیده شده بود. من صرفاً نویسنده بودم، از این رو تنها کاری که باید می‌کردم مشاهده ی فیلم‌برداری بود. لب‌هایم خشک شده بود و با وصف آنکه کنار نورافکن‌های سفید ایستاده بودم، اما چشم‌هایم به قدری خسته بود که قادر نبودم آن‌ها را باز کنم.
با وجود این رنگ سفالی آسمان نیروی تازه‌ای به من داد و خیالات تازه‌ای مسحورم کرد. ابتدا منظره ی خیابان «شیجورا» به ذهنم رسید. ناهار را دیروز در رستوران «وُهاشی»، که شکلی غربی داشت، خورده بودم. کوه‌ها مقابل دیدگانم بودند و از پنجره ی طبقه ی سوم درختان سرسبز «هیگاشیما» پیدا بود و این مناظر،برای من که همین الان از توکیو رسیده بودم، رنگ و بوی تازه‌ای داشت. وبعد به یاد صورتکی که در ویترین فروشگاه «کوریو» دیده بودم، افتادم. صورتک تبسمی «کهن وش» داشت....
نویسنده: یاسوناری کاواباتا

۰۸:۲۳:۱۴

دست

آرشيو نظرات (0)
دسته : یاسوناری کاواباتا
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

دختر گفت: «می‌تونم یکی از دست‌هامو واسه امشب در اختیارت بذارم.»
سپس دست راست خود را با دست چپ گرفت؛ آن را از محل اتصال به کتف قطع کرد و روی زانوی من گذاشت.
«متشکرم.»
به دستی که روی زانویم بود، نگاه کردم. گرمای آن، کاملاَ احساس می‌شد.
دختر لبخندی زد و گفت:
«انگشتری که به انگشت دست چپمه، به انگشت دست راستم می‌کنم تا یادت بمونه که اون دست مال منه.»
سپس دست چپش را روی سینه‌ام گذاشت و گفت:
«خواهش می‌کنم، کمک کن.»
بیرون آوردن انگشتر از انگشت، برای او که یک دست بیشتر نداشت، مشکل بود....
نویسنده: یاسوناری کاواباتا

۰۵:۵۴:۴۵

خودکشی‌‌های عاشقانه

آرشيو نظرات (1)
دسته : یاسوناری کاواباتا
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.


زن نامه‌ای از طرف شوهرش دریافت کرد. دو سال از زمانی که مرد دیگر دوستش نداشت و او را ترک کرده بود می‌گذشت. نامه از یک سرزمین دور آمده بود.

«اجازه نده بچه توپش را به زمین بزند. صدای آن قلب مرا می‌شکند.»

زن توپ را از دختر نه ساله‌اش گرفت. 

دوباره نامه‌ای از طرف شوهر آمد. این یکی از پستخانه‌ی دیگری بود.

«بچه را با کفش به مدرسه نفرست. من می‌توانم صدای پای او را بشنوم. این صدا قلب مرا می‌شکند.»

زن به جای کفش، صندل‌‌های نرم پای بچه کرد. دختر گریه کرد و دیگر حاضر نبود به مدرسه برود. 

یک بار دیگر نامه‌ای از طرف شوهر آمد. فاصله‌اش با نامه‌ی گذشته یک ماه بیشتر نبود اما دست خط مرد به نظر زن خیلی قدیمی آمد....
نویسنده: یاسوناری کواباتا

۰۹:۲۸:۱۶

جوراب

آرشيو نظرات (0)
دسته : یاسوناری کاواباتا
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

نمی‌فهم چرا خواهر بزرگ‌تر و مهربان من، باید در چنین وضعیتی تسلیم مرگ می‌شد.
آن شب توی رختخوابش بود که، ناگهان از حال رفت. در خود مچاله گشت. بازوهایش رو به بالا دراز شدند، و مشت‌‌های گره شده‌اش به دفعات لرزید. وقتی بحران غش فروکش کرد، سرش به سمت چپ بالش افتاد و کرم کدوی سفید رنگی به نرمی‌ از دهان نیمه‌بازش بیرون خزید.
سفیدی غریب کرم تا مدت‌‌ها در ذهنم ماند. هر گاه که کرم را به خاطر می‌آوردم، می‌کوشیدم جوراب‌‌های سفید را نیز به یاد بیاورم. مادرم چیز‌های جوراجوری در تابوت خواهرم گذاشته بود. مجموعه‌ای از وسایلی که خواهرم در زمان حیات از آن‌‌ها استفاده می‌کرد. به مادرم گفتم:
- مادر، جوراب‌‌ها چه طور؟ آن‌ها را هم توی تابوت می‌گذاری؟
- خوب شد گفتی. داشت یادم می‌رفت. چه پا‌های ظریفی داشت.
مصرانه گفتم: شماره‌اش نه بود. با شماره خودت یا من اشتباه نکنی....

نویسنده: یاسوناری کاواباتا

۰۲:۳۱:۵۶