آمدم‌ تو را ببینم، مارتین! تو اینجا نیستی. روی‌ پله‌های‌ جلو‌ خانه‌ات‌ می‌نشینم، به‌ درت‌ تکیه‌ می‌دهم‌ و فکر می‌کنم‌ توی‌ جایی‌ از شهر باد برایت‌ خبر می‌آورد تا بدانی‌ که‌ من‌ اینجا هستم. این‌ باغچه‌‌ی توست، گلِ ناز قد کشیده‌ و بچه‌های‌ کوچه‌ شاخه‌های‌ دم‌ دست‌ را می‌کشند. روی‌ زمین‌ و دور و بر دیوار گل‌های‌ پراکنده‌ای‌ را می‌بینم‌ که‌ برگ‌هاشان‌ به‌ شمشیر می‌ماند.
رنگ‌شان‌ آبی‌ نفتی‌ است‌ و شبیه‌ سرباز‌ها هستند خیلی‌ مهم‌ هستند، خیلی‌ نجیب. تو هم‌ سربازی. به‌ خاطر زندگی‌ات‌ رژه‌ می‌روی‌ یک، دو، یک‌ دو... همه‌ باغچه‌ات‌ یکدست‌ است، درست‌ مثل‌ خودت‌ با قدرتی‌ که‌ اعتماد به‌نفس‌ می‌آورد.
اینجا به‌ دیوار خانه‌ات‌ تکیه‌ می‌دهم، مثل‌ آن‌ وقت‌‌ها که‌ به‌ تو تکیه‌ می‌دادم. آفتاب‌ به‌ شیشه‌‌ی پنجره‌‌ها می‌تابد، دیر شده‌ و کم‌کم‌ رنگ‌ می‌بازد. آفتاب‌ داغ‌ شمشادهایت‌ را گرم‌ کرده‌ و بوی‌ آن‌ها همه‌جا را گرفته. آفتاب‌ پَر است. روز به‌ پایان‌ خود نزدیک‌ می‌شود. همسایه‌ات‌ می‌گذرد....

نویسنده: النا پونیاتوفسکا
مترجم: اسدالله امرایی