داستان کوتاه

ادبیات داستانی ایران و جهان

طلاق

آرشيو نظرات (0)
دسته : آیزاک باشویس سینگر
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

بسیاری از دعواها و پرونده‌های طلاق در دادگاه پدرم حل و فصل می‌شد. دادگاه، همان اتاق نشیمن خانه‌ی ما بود که پدرم، نسخه‌هایی از تورات و کتاب‌های مذهبی‌اش را در صندوقی قدیمی نگه‌ می‌داشت. من، پسر خاخام و پیشوای محل، هیچ فرصتی را برای شنیدن دعوای متقاضیان طلاق از دست نمی‌دادم. چرا و چطور یک مرد و همسرش که اغلب پدر و مادر بچه‌هایی هم بودند، ناگهان تصمیم می‌گرفتند با هم غریبه شوند؟ به ندرت من جواب قانع کننده‌ای شنیدم.
پدرم هیچ‌گاه همان اول، اقدام قانونی نمی‌کرد و تمام سعی و توانش را برای مصالحه و آشتی به کار می‌برد. و همیشه با دستیارش یعنی مادرم، شور و مشورت می‌کرد. در واقع، طرفین دعوا اول می‌آمدند نزد مادرم و بعد پدر، از تلمود و کتاب آسمانی نقل قول می‌کرد: ...
نویسنده: آیزاک باشویس سینگر

۰۸:۴۰:۲۳

پدربزرگ و نوه

آرشيو نظرات (0)
دسته : آیزاک باشویس سینگر
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

بعد از مرگ بیل تمه، راب مردخای مئیر مغازه‌اش را فروخت و بنا کرد از مایه خوردن. یک نفر روی یک ورق کاغذ برایش با مداد حساب کرد که اگر هفته‌ای هشت روبل خرج کند، سرمایه‌اش هفت سال کفاف زندگی‌اش را می‌دهد- مگر می‌خواست چقدر عمر کند؟ پدر و مادرش در همین سن‌ و سال مرده بودند. از این به بعد، هر دقیقه‌ی عمرش موهبتی بود.
تنها دخترش چند سال پیش تیفوس گرفته و مرده بود، و یک جایی در اسلونیم چند تا نوه داشت، ولی نوه‌هایش مجبور بودند بدون ارث و میراث او سرکنند. دختر راب مردخای مئیر به یک لیتواک( یهودی اهل لیتوانی) شوهر کرده بود، به یک مخالف آیین حسیدیم، یک یهودی متجدد، و پدرش به تلافی او را از ارث محروم کرده بود.
راب مردخای مئیر مرد ریزنقشی بود با ریشی سفید و مایل به زرد، پیشانی بلند، و ابروهایی پرپشت که یک جفت چشم زرد، مثل چشم مرغ، از زیر آن‌ها دزدکی نگاه می‌کرد. نوک دماغش چند دانه مو درآمده بود. از گوش‌ها و سوراخ‌های بینی‌اش، دسته‌های مو بیرون زده بود....
نویسنده: آیزاک باشویس سینگر

۰۹:۱۱:۴۴

....

آرشيو نظرات (0)
دسته : آیزاک باشویس سینگر
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

شناختن من توی جمعیت کار سختی نیست. اگر مردی را در خیابان دیدی که قبای درازی بر تن، و کفش‌‌های بیش از حد گشادی به پا، کلاهی پر چین و چروک با لب‌‌های پهن بر سر و عینکی که یکی از لنزهایش افتاده، و با چتری در دست در یک روز کاملاً آفتابی، آن مرد من هستم: پرفسور شله میل.
نشانه‌‌های شاخص دیگر هم دارم. جیب‌‌های من همیشه انباشته است از مجله، روزنامه و کاغذ‌های مچاله شده و کیفم بیش از اندازه ظرفیتش پر است از خرت و پرت. همه کار و زندگی‌ام شلوغ و پلوغ است. بیش از چهل سال است که در نیویورک زندگی می‌کنم، با این همه هر موقع قصد می‌کنم به طرف بالای شهر بروم، یکهو متوجه می‌شوم دارم به سمت پایین شهر می‌روم و آنگاه که قصد می‌کنم به طرف شرق بروم، راه غرب را در پیش می‌گیرم. همیشه خدا دیر سر قرارهایم می‌رسم، قیافه آدم‌‌های دور و بر، ناآشنا به نظرم می‌آید. بس که قاطی پاتی زندگی می‌کنم هیچ‌چیز را سر جایش نمی‌گذارم. روزی صدبار ...

نویسنده: آیزاک باشوبس سینگر

۰۷:۳۱:۲۰