مغازه را قبلاً، طی گردشی در محله، دیده بودم. آن موقع روی تابلوی مغازه، در یک دست نقاشی شده‌ی جذاب، نوشته شده بود که مغازه ساعت یک بعدازظهر باز می‌شود. مغازه در یک کوچه‌ی نیمه تاریک واقع شده بود که به طور معمول کسی گذارش به آنجا نمی‌افتاد مگر این که کاری داشته باشد.
من در حالی‌که در زنگدار پشت سرم بسته می‌شد داخل مغازه شدم. داخل گرم بود و عینکم بلافاصله بخار گرفت و هنگامی که دوباره توانستم ببینم، روبه‌رویم پیرمردی نحیف و شکننده با روپوش ایستاده بود. او در سکوت لبخندی زد و نگاه زنده‌اش را بازی‌کنان روی چهره‌ام چرخاند. در مغازه سکوت مطلق بود.
من گفتم که به دنبال یک لوله‌ی کاغذ دیواری با زمینه‌ی روشن و صاف می‌گردم. مرد سری تکان داد و به طرف میزی رفت که روی آن، میان دو قوطی حلبی، یک دسته از لوله‌‌های کاغذ دیواری دست خورده قرار گرفته بود. او با دستان پیرش کاغذ را لمس و امتحان کرد و یک لوله را آورد تا من هم لمسش کنم. من با سر تایید کردم و به دنبال او به طرف صندوق مغازه رفتم.
بقیه‌ی پول را که به من برمی‌گرداند گفت: «حتماً می‌خواهید رویش بنویسید»، من تایید کردم و لوله را زیر بغلم زدم. همین که می‌خواستم برگردم، مرد دوباره با لحنی خودمانی گفت: ...

نویسنده: توماس روزنبوم