داستان کوتاه

ادبیات داستانی ایران و جهان

دقیقاً

آرشيو نظرات (0)
دسته : هارولد پینتر
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

ستیون: منظورم اینه که بارها و بارها حرف‌مون این بوده، مگه نه؟
راجر: البته
ستیون: بارها و بارها. ده میلیون. آره، حرف‌مون همین بوده. بارها و بارها. آمار و ارقام هم همینو می‌گه. مشقامونو نوشتیم. ده میلیون یه حقیقته. وقتی این مردم می‌گن بیست، می‌دونی در حقیقت دارن چه کار می‌کنن؟ دارن حقیقتو تحریف می‌کنن.
راجر: شرم‌آوره.
ستیون: آره. منظورم اینه که اونا سگِ کی باشن که بدون؟
راجر: آره.
ستیون: ما نشستیم و فکر کردیم....
نویسنده: هارولد پینتر

۱۱:۱۳:۴۳

سیاه و سفید

آرشيو نظرات (0)
دسته : هارولد پینتر
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

  همیشه سوار خط شب‌رو می‌شوم. همه‌ی شش روز هفته را. تا ماربل آرچ پیاده می‌روم و سوار خط ۲۹۴ می‌شوم که مرا می‌برد خیابان فلیت. هیچ با مردهای تو اتوبوس حرف نمی‌زنم. بعد هم می‌روم تو سیاه و سفید که تو خیابان فلیت است. گاهی هم دوستم می‌آید آن‌جا. یک فنجان چایی می‌خورم. دوستم قدبلندتر اما لاغرتر از من است. گاهی وقت‌ها می‌آید و با هم می‌نشینیم پشت میز بار. همیشه جا براش نگه می‌دارم، اما آدم همیشه هم نمی‌تواند جا نگه دارد. با آدم‌هایی که جای دوستم را می‌گیرند، هیچ حرف نمی‌زنم. بعضی‌ها فکر می‌کنند هیچ به حرف‌هاشان گوش نمی‌دهم. گاهی مردی روزنامه‌ی صبح را سُر می‌دهد سمت من، روزنامه‌ی اول صبح را. به من گفته که قبلاً چه کاره بوده. من هیچ وقت نمی‌روم تو بارِ نزدیک اِمبنک مِنت. یک بار فقط رفته‌ام آن‌جا. آدم از همان پشت شیشه می‌تواند ببیند که سرِ آن میزها چه خبر است. محوطه‌ی آن‌جا اغلب پر از کامیون است. همیشه عجله دارند. اغلب هم همان راننده کامیون‌ها. گاهی راننده‌های دیگری هم هستند. داداشم همین جوری بود. عادت داشت برای همان کارها برود آن جا. اما من شب که نباشد، بهتر می‌توانم به کارم برسم، تاریک که ...

نویسنده: هارولد پینتر

۰۷:۲۱:۱۶