علامه علی اکبر دهخدا دیروز سگ حسن‌دله نفس‌زنان و عرق‌ریزان وارد اداره شد. به محض ورود بی‌سلام و علیک فوراً گفت: «فلان کس زود زود این مطلب را یادداشت کن که در جشن خیلی لازم است.»
گفتم: «رفیق حالا بنشین خستگی بگیر.»
گفت: «خیلی کار دارم زود باش تا یادم نرفته بنویس که مطلب خیلی مهم است.»
گفتم: «رفیق مطلب در صندوق اداره به قدریست که اگر روزنامه‌ی هفتگی به بلندی عریضه کرمانشاهی‌ها یومیه هم که بشود باز زیاد می‌آید.»
گفت: «این مطلب ربطی به آن‌ها ندارد، این مطلب خیلی عمده است.»
ناچار گفتم: ...
نویسنده: علی‌اکبر دهخدا