داستان کوتاه

ادبیات داستانی ایران و جهان

چاه

آرشيو نظرات (0)
دسته : ناصر تقوایی
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

ناصر تقوایی موتورچی، پنج غواص و شش تا جاشو چنان سفره‌ی گرد حصیری را دوره کرده بودند و بی‌خیال چنگ می‌زدند به پف کردگی پلو سینی وسط سفره که پسرک مجبور شد کمی عقب بکشد و بنشیند روی بلندی قوس‌دار تخته‌ی سرپوش موتورخانه و با نگاه بی‌اشتها خودش را مشغول کند به تماشای برق خرده شیشه مانندی که آفتاب پاشیده بود روی آب تا در صدای موتور ناله‌یی را که باد از عرشه می‌آورد نشنود. با گوشه‌ی لنگ چهارخانه‌یی نخ نما، تنها چیزی که تنش بود، دانه‌های عرق روی پیشا‌نیش را گرفت و به آشپز که از عرشه بر‌می‌گشت نگاه کرد. آشپز پیش روی او شانه بالا انداخت، گفت: «هرچه می‌کنم چیزی نمی‌خوره. همین‌جور نشسته اون‌جا.» ته مانده‌ی قلیه ماهی دیگ توی دستش را خالی کرد روی پلو، رفت نشست جای خالی پسرک و حلقه‌ی دور سفره‌را دوبار تنگ کرد. پرسید: «دیگه ...
نویسنده: ناصر تقوایی

۱۰:۵۱:۴۰

تابستان همان سال

آرشيو نظرات (0)
دسته : ناصر تقوایی
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

آخرهای تابستان عده‌ای را ول کردند. شاید آدم‌های بدبین باورشان نشود که همه جا پر بود و جایی نبود و این بود که ما را هم ول کرده بودند. دوباره برگشتیم اسکله. همه‌مان برنگشته بودیم. چند ماه پیشتر خیلی‌ها را دیده بودیم افتاده بودند زمین. آمبولانس‌های سیاه بارشان می‌کردند و روی نوار سیاه آسفالت‌ها می‌رفتند به مرده‌شوی‌خانه.
شنیده بودیم مرده‌شوی‌خانه، بعضی‌ها زحمتی نداشتند، چاله‌های بزرگ پشت قبرستان برای این‌ها بود. این را هم شنیده بودیم. چندتایی را هم دیده بودیم ریخته بودند توی آمبولانس‌های سفید. زوزه‌ی زخمی‌ها را نمی‌شد شنید. آمبولانس‌ها را می‌دیدم که تند می‌رفتند و جیغ می‌کشیدند. جیغ‌ها انگار ناله‌ی زخمی‌ها که جمع‌شده باشد و از بوق آمبولانس بزند بیرون. خودم را تخت کمر انداخته بودند کف یکی از همین‌ها و از چهارراه تا در بیمارستان جار کشیده بود. از جلو ج.‌خانه هم رد شده بود گویا آن‌جا هم خبرهایی بود که یکی‌ دو نفر را انداختند بالا. کارگری‌ با چشم‌های‌ خودش شش تا را دیده بود که با برانکار از در پشت بیمارستان برده بودند بیرون، توی‌ آمبولانس سیاه. راستش به چشم‌های‌ کارگر نمی‌شد اعتماد کرد. بعضی‌ها عادتشان است خیلی‌ چیزهای‌ بزرگ را کوچک ببینند....
نویسنده: ناصر تقوایی

۰۹:۴۶:۵۷

آقا جولو

آرشيو نظرات (0)
دسته : ناصر تقوایی
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

دریا که‌ نه‌ سبز است‌ نه‌ آبی‌، شهر را تا کمرکش‌ کوه‌‌‌‌ها عقب‌ رانده‌ است‌. کف‌ سفید موج‌‌های مد در آستان‌ اولین‌ خانه‌‌‌‌ها به  شن می‌نشیند. از دیواره‌ی‌ سنگی‌ «پسته‌» تا جلو بارانداز که‌ سایه‌ی‌ پشت‌ دیوارش‌ اطراق‌گاه‌ حمال‌هاست‌ و راسته‌ی‌ دکان‌ها، تا کارگاه‌ صدف پاک‌کنی‌، موج‌‌‌‌ها به  سدّ سنگی‌ می‌کوبند و سربالا تف‌ می‌کنند. 
کوه‌‌های قهوه‌ای، تیره‌ و درهم‌ پشت سر شهر قوز کرده‌اند و آن‌سوی کفه‌ی‌ شنی‌ که‌ دیگر بوته‌ی‌ خار شتری نمی‌بینی‌ رو به  دریا چرخ می‌خورند و در آب‌ فروتر می‌روند تا جایی‌که‌ فقط‌ تخته‌ سنگ‌‌های سیاه‌ پراکند‌ه‌ای می‌بینی‌ و کمی‌ دورتر چراغ‌ دریایی‌ روشن‌ و خاموش‌ می‌شود. شب‌‌‌‌ها نور ماه‌ از پنجره‌‌های باز به داخل‌ اتاق‌‌‌‌ها می‌تابد و روی آب‌ چراغ‌ دریایی‌ با هر بار روشنی‌، نور سرخی قاطی‌ نور ماه‌ می‌کند. 
ماه‌ که‌ روی کوه‌‌‌‌ها رنگ‌ باخت‌ خط‌ دراز و دور دریا و آسمان‌ سفیدی می‌زند. آواز ماهی‌گیر‌‌‌ها و صدای پاروهاشان‌ را می‌شنوی و سیاه‌ی «جلبوت‌»هاشان‌ را می‌بینی‌ روی آب‌ لرزان‌ نقر‌ه‌ای سوی خط‌ سفید می‌رانند. تا خط‌ سفید زردی زد و بادگیر بلند خانه‌‌‌‌ها و سرپوش‌ گنبدی شکل‌ «برکه‌»‌‌‌ها که‌ آفتاب‌ گرفت‌ برگشت‌شان‌ را می‌شنوی و کله‌ی‌ خورشید را به  تماشا بلند می‌بینی‌. روی ‌شن‌ریزه‌‌های ساحل‌ پیرمرد‌های «گرگور» بافی‌ که‌ روزگاری ماهی‌گیر بوده‌اند، دستی‌ سایِبان‌ چشم‌ کرده‌ نگران‌ «جلبوت‌»ها نشسته‌اند تا شاید گرگور کوسه‌ درید‌ه‌ای برای تعمیر بیاید. زن‌‌‌‌ها لباس‌ گشاد پوشیده‌ دامن‌ زری دوخته‌ دارند و ...
نویسنده: ناصر تقوایی‌

۱۰:۳۳:۰۰