وقتی سرانجام کسی گونی را از سر پدر ری مراته[1] کنار کشید، اولین چیزی که به ذهنش رسید، این بود که بگذار روشنایی بشود. [2]
و شد. و به هیچ وجه هم خوب نبود.
کف اتاقی افتاده بود که به نظر آلونک دور افتاده‌ای می‌رسید، با سه مرد که پیراهن فلانل و شلوار لی به تن داشتند و به او زل زده بودند. بوی تند بدن، بوی کباب ذغالی مانده و گازوییل دور آن سه تن هاله‌ای نادیدنی تشکیل داده بود که بینی را به خارش می‌انداخت.
وسطی که کلاه توری راننده‌های کامیونی با شعار «عمله و مفتخر به آن»[3] به سر داشت، متفکرانه زیر بغلش را خاراند و گفت: «فِک کنم تو این موندی که واسه چی آوردیمت این‌جا.»
تم بانجوی آهنگ «رهایی»[4] درون سر ری پیچید و ماهیچه‌های باسن او منقبض شدند. التماس‌کنان گفت: «قسم می‌خورم، هرگز حتی به یکی از پسرهایی که دستیار کشیش بودن نگاه هم نکردم.» ...
نویسنده: ملانی فلچر