در حالی که دهکده را پشت سر می‌گذاشتیم، از پیچ و خم‌های تند جاده عبور کرده و به سمت سرزمین شیشه‌های کند رفتیم.
قبلاً هیچ‌گاه یکی از این مزرعه‌ها را ندیده بودم و در نگاه اول به نظرم قدری وهمناک آمدند، تاثیری بود که به خاطر شرایط و تصوارتم تشدید شده بود. توربین ماشین به نرمی و آهستگی در هوای نمناک کار می‌کرد، و این طور به نظر می‌رسید که در پیچ و خم جاده، در نوعی سکوت فراطبیعی در حال حرکت هستیم.
سمت راستمان، کوه تا دره‌‌ی بی‌نهایت زیبای صنوبرهای ابدی امتداد یافته بود و قاب‌های بزرگ شیشه‌های کند در هر کجا ایستاده بودند و نور می‌نوشیدند. درخشش گاه و بیگاه نور بعدازظهر روی قاب‌هایشان توهمی از حرکت ایجاد می‌کرد، اما در حقیقت مزارع خالی خالی بودند.
سال‌های سال بود که پنجره‌ها ردیف ردیف کنار دامنه‌ی کوه ایستاده و به دره خیره شده بودند؛ کارگران فقط نیمه شب‌ها تمیزشان می‌کردند، زمانی که حضور انسانی‌شان برای شیشه‌های تشنه بی‌تاثیر بود.
آن‌ها شگفت‌انگیز بودند، اما من و سلینا هیچ توجهی بهشان نکردیم. فکر می‌کنم آن قدر از هم متنفر بودیم که هیچ کدام تمایل نداشتیم، با توجه کردن به چیزی جدی آن را هم با احساسات خود آلوده کنیم. کم کم داشتم فکر می‌کردم، این ایده‌ی تعطیلات از اولش هم احمقانه بوده....
نویسنده: باب شاو