دکتر به  مرد گفت و او باید آنرا به  همسرش می‌گفت. او به  خاطر چیزی که دکتر گفت متعجب نشد، او امید مبهمی داشت که اتفاقات بصورت متفاوتی رخ دهند. او از دکتر که ظاهر موقری داشت تشکر کرد و بعد از اینکه دکتر از در خارج شد، شلوار و پیراهنش را پوشید. او با صورتحسابی در دست به  طرف پنجره پذیرش رفت و به  نظر می‌رسید که به  سختی چیزهایی که خانم مسوول پذیرش می‌گفت را می‌شنود و به  این فکر می‌کرد که چطور مطلب را به  همسرش بگوید. او کارت اعتباری اش را از پنجره داد و وقتی خانم مسوول پذیرش آنرا برگرداند، کارت را گرفت.
«روز خوبی داشته باشید آقای ویلسون! »
پنجره شیشه‌ای پذیرش سر خورد و به  نرمی بسته شد. مرد لبخند تلخی زد و از ساختمان خارج شد و وارد دنیای متفاوتی شد. رنگها، صداها، بوها وقتی که قرار است بمیری مثل قبل نیستند! او به  سمت جایی که ماشینش را پارک کرده بود راه افتاد و ذهنش را تغییر داد. او وسط محوطه پارکینگ ایستاد در حالی که گیج بود و نمی دانست چه باید بکند. یک ماشین که ازخیابان می‌آمد متوقف شد و راننده با نگاه آزار دهنده‌ای به  او نگریست در حالی ...
نویسنده: جک کویی