ژان مونیه پرسید: سهام فولاد؟ 
یکی از دوازده خانم ماشین نویس جواب داد: یک چهارم 59 دلار. تق تق ماشین‌های تحریر گویی موسیقی جاز اجرا می‌کرد. از پنجره، ساختمانهای غول آسای مانهاتان پیدا بود. تلفن‌ها همه به  کار بود و نوارهای باریک کاغذ، پوشیده از حروف و ارقام ؛ با مارپیچ‌های شوم خود فضای دفتر را می‌انباشت. ژان مونیه باز پرسید: سهام فولاد؟ 
خانم جرترود آون جواب داد: 59 دلار. 
جرترود لحظه‌ای دست نگه داشت و به  ژان مونیه نگریست: فرانسوی جوان در مبل فرو رفته بود و سر را میان دو دست گرفته و گویی خرد شده شود. جرترود در دل گفت: این هم یکی دیگر که زندگی‌اش به  باد رفت. بدا به  حال او!... و بدا به  حال فانی!... زیرا ژان مونیه وابسته دفتر بانک هولمان درنیویورک، دو سال پیش با فانی، منشی امریکایی خود، ازدواج کرده بود. ژان مونیه باز پرسید: و سهام شرکت کنکوت؟ ...
نویسنده: آندره موروا