آن روز هم یکی از روزهای گند زندگی خبرنگار سابق شبکه خبر بود. 
دوران جوانی مالکوم سپری شده بود. با 57 سال سن، او دیگر باید رویای نشستن به روی صندلی اخبارگویی را از سرش بیرون می‌کرد. اما کارهایی که جدیدا به او محول می‌شد، تحقیر محض بود. 3 ساعت طول می‌کشید که به شهر برگردد. مالکوم (1) خیلی گرسنه بود. 
یعنی تو این شهر یه مک دونالد (2) وجود نداره؟ تصمیم گرفت با دیدن اولین رستوران، توقف کند - شکل و شمایل رستوران هم اصلا مهم نبود. 
روی تابلو نوشته شده بود، همبرگرهای هلن (3)، بهترین همبرگرهای شهر. 
مالکوم مانده بود که شاید غذاخوری هلن تنها غذاخوری شهر باشد. اما این که هیچ ماشینی جلوی آن پارک نشده بود، وی را مردد می‌ساخت. نگاهی به ساعتش انداخت. ساعت 11 صبح را نشان می‌داد و برای وقت نهار خیلی زود بود. ماشینش را پارک کرد و به طرف غذاخوری رفت. به هنگام وارد شدن، صدایی از پایین خیابان به گوشش رسید. این صدا نه به آرامی یک دوچرخه بود و نه به پرسر و صدایی یک ماشین. مالکوم برگشت.... 
نویسنده: رابرت بورتون رابینسون