دوشیزه خانم، قد‌بلند و لاغر بود. حتی من هم می‌توانستم ببینم که لباس‌‌ها به‌خوبی به تنش نمی‌آیند. صورتش باریک بود و حتی در زمستان هم سایه‌ای داشت که گویی در آفتاب‌ برنزه شده است. به دلیل این رنگ و بینی بزرگ و کمی کج، دیگران او را زن سرخپوست می‌نامیدند. ناراحت می‌شدم که این نام را روی او گذاشته بودند، زیرا من او را مأیوسانه و ناامیدانه دوست می‌داشتم. وقتی زنگ تفریح تمام می‌شد و دیگران فریاد می‌زدند: «توجه، سرخپوست می‌آید.» وحشت می‌کردم. وارد کلاس می‌شد و من سعی می‌کردم نگاه او را به خود جلب کنم. اما مرا نمی‌دید و درس آغاز می‌شد.
می‌نشستم، به چشم‌‌های درشت و تیره‌اش نگاه می‌کردم و می‌اندیشیدم: اگر به قدر کافی هیکلی بودم، تمام کسانی را که به او توهین می‌کردند، کتک می‌زدم! یک بار کنار من ایستاد و به دفترم نگاه کرد. دستش را روی شانۀ من قرار داد و گفت: «باید بیشتر به تکالیف خودت دقت کنی. فقط در این صفحه سه غلط داری.» نتوانستم جواب بدهم. فقط دست او را روی شانه‌ام حس می‌کردم و آن فشار ناچیز، مرا به وحشت انداخت....

نویسنده: والتر کولبن‌هوف