این‌ مرد را می‌شناختم، می‌خواست‌ زنش‌ را ترک‌ کند. خودش‌ نمی‌دانست‌ که‌ می‌خواهد زنش‌ را ترک‌ کند. نمی‌دانست‌ چه‌ می‌خواهد. پیراهن‌ سبز می‌پوشید و کراوات‌ قرمز می‌زد. جوراب‌ زرد به‌ پا می‌کرد. موهایش‌ خیلی‌ زود سفید شده‌ بود. هیچ‌وقت‌ تاس‌ نمی‌شد. چشم‌های‌ تیز و تیره‌ای‌ داشت‌ و هر کس‌ را می‌دید با او گرم‌ می‌گرفت. این‌ مرد را می‌شناختم‌ که‌ می‌خواست‌ زنش‌ را ترک‌ کند. به‌ بدترین‌ وضع‌ می‌خواست‌ او را ر‌ها کند. می‌خواست‌ آزاد باشد. نمی‌دانست‌ آزادی‌ چیست. فقط‌ آن‌ را می‌خواست. قهوه‌ را ...

نویسنده: کاترین‌ گامون