چد با احتیاط یک نخ سیگار گران قیمت آمریکایی را از جیب پیراهنش بیرون آورد. کسی در اتوبوس متوجه نشده بود. با خود فکر کرد دیگر کسی زیاد به او توجه نمی‌کند. با آن ریش بزی، موی کوتاه مشکی، صورت آفتاب سوخته و لباس های بلندی که خیاط‌ های محلی برایش دوخته بودند، همچون یکی از خود آنها در محله‌های قدیمی و شلوغ شهر رفت و آمد می‌کرد و دیگر بر لهجه و گفتن اصطلاحات محلی خاصی که باعث می‌شد مردم، او را یکی از شمالی‌های اهل ریف بدانند، کاملا مسلط شده بود.
با فرو رفتن خورشید در افق و برق نارنجی عمیقی که بر قله کوه‌های اطلس می پراکند، دشت‌های سرخ و لم یزرع چاویا در خارج از کازابلانکا با فراز و نشیب پیاپی پشت سر گذاشته می‌شد.«انشاءالله» کمتر از پنج ساعت دیگر به مراکش می رسید، نزد لیزا می‌رفت و در کنار او با نوشیدنی‌های قاچاق جانی واکر لبی تر می‌‌ کرد.
پیرمردی از صندلی‌های آن طرف راهرو یک تکه انفیه سبز رنگ را به پشت ...
نویسنده: جو کهل