آلن اوستن، مثل یک بچه گربه ناآرام، از پله های تاریک حوالی خیابان پِل که قیژ قیژ صدا می‌کردند، بالا رفت. چند دقیقه‌ای توی پاگرد کم نور ایستاد و دور و بر را پائید و اسمی را که خیلی نامشخص روی یکی از درها نوشته شده بود پیدا کرد.
همان‌طور که بهش گفته بودند، در را هُل داد و اتاق کوچکی دید که غیر از یک میز نهار خوری قدیمی، یک صندلی راحتی و یک صندلی معمولی، مبلمان دیگری نداشت. روی یکی از دیوارهای زرد رنگ، دو تا قفسه بود که سر هم، دوازده تایی بطری و شیشه توش بود.
پیرمردی روی صندلی راحتی نشسته بود و روزنامه می‌خواند. آلن بدون معطلی کارتی را که بهش داده بودند، دستش داد. پیرمرد خیلی مودبانه گفت: «بفرمایید بنشینید آقای اندرسون. از آشنایتون خوشبختم.»
آلن پرسید: «واقعیت داره شما معجونی دارید که...ام... معجزه می‌کنه؟»
پیر مرد پاسخ داد: ...
نویسنده: جان کولیر