زنم ناخوش بود و به سرعت برگشتیم هتل که با کمی تب و لرز و حال تهوع به رختخواب رفته بود. نمی خواستیم فوری دکتر خبر کنیم، شاید خود به خود رفع می‌شد. آدم که ماه عسلش باشد مزاحمت غریبه ها را بر‌نمی تابد، حتی اگر برای معاینه‌ی پزشکی باشد. ناخوشی‌اش قولنج یا چیزی مشابه آن بود. در شهر سه‌بی بودیم، توی هتلی که تراسی آن را از شلوغی خیابان جدا می‌کرد . زنم که به خواب رفته بود( به محض این که او را روی تخت گذاشتم و رویش را کشیدم، به خواب رفت) تصمیم گرفتم رعایت سکوت را بکنم و بهترین راه این بود که به بالکن بروم تا سرو صدا راه نیندازم یا از سرکسالت با او حرف نزنم و رفت و آمد مردم را تماشا کنم که اهل سه‌بی چطور راه می‌ روند، چگونه لباس می‌پوشند، چطور حرف می‌زنند، اما به علت فاصله نسبتاً زیاد از خیابان و شلوغی جز همهمه چیزی نمی‌شنیدم. نگاه می‌کردم بی آن که ببینم، مثل کسی که وارد جشنی می‌شود ومی‌داند تنها فردی که به او علاقه دارد آن جا نیست، زیرا در خانه با شوهرش است....
نویسنده: خابی یر ماریاس فرانکو