وقتی وارد شدم،او حتی نگاهم نکرد. چند ثانیه گذشت و جناب چینی مهربان پینه‌دوز از روی نیمکتش بلند شد و وسط دکان کوچولوی به حد اعلاء شلوغش چرخی زد.
مقابلم ایستاد و منتظر ماند. یکی از صندل‌هامو بهش دادم و سگگ شکسته و زیره ترک‌خورده‌ی کفش را نشانش دادم. فوری جوابم را گرفتم .ظاهراً، جایی برای تعمیر کفش باقی نمانده بود.
- شکسته! یک جفت تازه شو بخر!
مثل کسانی که گاهی اوقات باید برای تفهیم یک چیز را باید دوبار بهش بگی،فقط محض اطمینان پرسیدم: «نمی‌تونی تعمیرشون کنی؟»
کفش‌هارو بهم برگردوند.
- شکسته! یک جفت تازه شو بخر!
گفتم: ممنون!
او سرکارش برگشت و مشغول تعمیر یک جفت کفش شد که ظاهراً ارزشش را داشت.
یادم آمد،...
نویسنده:سم پست