داستان کوتاه

ادبیات داستانی ایران و جهان

خیانت چگونه به روسیه راه یافت

آرشيو نظرات (0)
دسته : راینر ماریا ریلکه
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

این‌جا در همسایگی خود دوستی دارم. مردی بور و چاق، که صندلی‌اش را زمستان و تابستان چفت پنجره می‌گذارد. جوان‌تر از سن و سالش به نظر می‌آید، چهر‌ه‌ی کنجکاوش گاهی وقت‌ها حالتی بچه‌گانه به خود می‌گیرد. اما روزهایی هم هست که پیر می‌نماید و دقیقه‌ها مثل سالی بر او می‌گذرد و یک‌هو پیری فرتوت می‌شود و چشم‌های بی‌فروغش تقریباً از زندگی خالی است. خیلی وقت است با هم آشناییم. اوایل فقط هم‌دیگر را می‌دیدیم. بعدها بی‌اختیار تبسمی بر لب‌های‌مان نقش می‌بست. یک سال آزگار فقط سلام و علیکی به‌هم می‌کردیم و یادم نمی‌آید از کی شروع کردیم به صحبت کردن و از این‌جا و آن‌جا و باب دوستی‌مان باز شد. یک‌بار که از کنارش رد می‌شدم پنجره‌اش رو به پاییز آرام و شاعرانه باز بود، با صدای بلند گفت:
«روز بخیر! مدتی است شما را ندیده‌ام.»
مثل همیشه کنار پنجره‌اش رفتم و در حال راه رفتن گفتم:
«سلام اوالد! رفته بودم ...
نویسنده: راینر ماریا ریلکه

۱۱:۰۲:۲۶

داستان کوتاه: 11 سپتامبر، خیابان تولیه

آرشيو نظرات (0)
دسته : راینر ماریا ریلکه
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

که اینطور، پس مردم می‎آیند این‌جا زندگی کنند، من که فکر می‎کنم می‎آیند تا بمیرند. بیرون رفته بودم. دیدم: بیمارستان‌ها را دیدم. مردی را دیدم که سکندری خورد و پخش زمین شد. مردم دورش جمع شدند، و من دیگر بقیه‌ی ماجرا را ندیدم. زنی آبستن را دیدم. کنار دیوار گرم و بلندی خود را به زحمت جلو می‎کشید، گه‌گاه کورمال به آن دست می‎زد، انگار می‎خواست مطمئن شود که هنوز سرجایش هست. بله. هنوز سرجایش بود. و پشتش؟‌ نگاهی به نقشه انداختم. مزون داکوشمان. بسیار خوب. بارش را به زمین می‎گذارند. کارشان را خوب بلدند. آن طرف‎تر خیابان سن ژاک، ساختمانی بزرگ با یک گنبد. روی نقشه نوشته بود: وال-دو-گراس، اپیتال میلیتر. دانستن‌اش به دردم نمی‎خورد، اما ضرری هم نداشت. رو به هر سو می‎کردی تا آن‌جا که می‎شد باز شناخت، خیابان بو می‎داد. بوی یدوفرم، روغن سیب‌زمینی سرخ کرده و ترس....
نویسنده: راینر ماریا ریلکه

۰۵:۰۶:۰۰

داستان کوتاه: صندوقچه طلایی

آرشيو نظرات (0)
دسته : راینر ماریا ریلکه
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

بهار بود. خورشید شادمانه در پهنه شفاف و کبود آسمان لبخند می‌زد، انوار آن به سختی راه گم می‌کردند و تا طبقه میانی آن خانه در آن کوچه فرعی باریک می‌رسیدند. پرتو ضعیف نور از لابلای پنجره‌های کوچک آن اتاق ساده نفوذ می‌کرد و بر دیوار پشتی سفیدکاری شده دیواره‌های ناپایدار ترسیم می‌کرد، پرتو رنگ‌باخته‌ای که از یکی از پنجره‌های خانه مرتفع روبه‌رو باز تابیده بود.
پسربچه‌ای که هر روز کنار پنجره طبقه دوم بازی می‌کرد از دیدن جنب‌وجوش سرخوشانه لکه‌های روشن نور بر دیوار بسیار شادمان می‌شد، بالا می‌پرید و می‌کوشید آنها را بگیرد و چنان از ته دل می‌خندید که حتی چهره اندوه‌زده مادر از بازتاب آن می‌درخشید....
نویسنده: راینر ماریا ریلکه

۰۷:۱۴:۲۳

داستان کوتاه: در زندگی

آرشيو نظرات (0)
دسته : راینر ماریا ریلکه
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

آقای حسابرس عین تیرچراغ گازی که حباب کم رنگ ِشیشه‌ای به نوکش آویزان باشد، روی میز خودکار خم شده. این حباب مردی‌ست بسیار کوشا و جدی و در مقابل چنین شخصی جدی و کوشا بودن کار چندان ساده‌ای نیست. خوشبختانه روی میزها تا بخواهی پر است از اسباب و لوازم و می‌توان پشت آن‌ها مثل پشتِ دیواری قایم شد. سرِ طاس آقای حسابرس آنقدر روی ارقام ریزی و درشت خم شده که حرف‌های کارمند دون پایه از بالای سر او قیقاج می‌رود و یکراست به نقشه دیواره «گنجینه پادشاهی» یعنی «شبکه خطوط آهنِ اروپا» برخورد می‌کند.
به ظاهر آخرین دفعه است که مرد جوان در اداره آفتابی می‌شود و معلوم است که یک جو احترام برای اموال مقدس دولتی قائل نیست و خود را برای انجام هر کاری مجاز و مختار می‌داند. مثلاً بر می‌دارد و می‌گوید:
- باور کنید جناب «کنیمان1» صد شرف دارد که آدم برود سپور یا هرکاره دیگری بشود تا در این خراب شده بماند و به تدریج خرفت و وامانده شود....
نویسنده: راینر ماریا ریلکه

۰۳:۰۱:۳۳