آنها در این شهریِ خواب‌آلود از یک‌دیگر جدا خواهند شد. مرد کشور را به قصد دیدار خانواده‌اش ترک می‌کند. زن نیز به تنهایی با اتوبوس به پایتخت خواهد رفت. اما قبل از اینکه این شهر را ترک کند دوست دارد موزه‌ی مشهور تاریخ طبیعی را ببیند. مرد او را تا آن‌سوی پارک همراهی می‌کند. روی پله‌های جلو موزه با بوسه‌ای طولانی خدانگه‌دار می‌گویند. این آخرین وداع آنها خواهد بود. زن، شاید، منتظر شنیدن واژه‌ی بخصوصی از دهان مرد است؛ واژه‌ای که او ادا نمی‌کند. جدایی برای هردو سخت است. با وجود این، مرد به راه می‌افتد؛ در حالی که زن کمی شرم‌زده است و سعی دارد به دربانان موزه  لبخند بزند.

درون موزه همه چیز کهنه و فرسوده است. گرد و خاک هفته ای غیر زمین شناسانه، روی اسکلت‌های عهد چهارم زمین شناسی را پوشانده‌است. او در گالری طویلی به گردش می‌پردازد. گالری‌های بیضی‌شکل متحدالمرکز به طور آزاردهنده‌ای در مراکز یکدیگر تکرار می‌شوند. قفسه‌های شیشه‌ای بی‌پایان، پر از پرنده‌های خشک شده‌اند. پرنده‌هایی که کمی از درخشندگیِ پرهای آنان باقی مانده است. زن هیچ احساسی ندارد؛ جز اندوه برای حرفی که زده نشد....
نویسنده: لوئیزا والنزوئلا