اوایل سال‌های هشتاد (میلادی) مبتلا به بیماری لاعلاجی شده بودم به اسم کنوت هامسون.
تقصیرش به گردن لوئیزه رینزر بود.
1979 انقلاب اسلامی اتفاق افتاد. من هم داشتم آماده می‌شدم تا به خانه‌ام برگردم.
اشتفان رینزر زنگ زد:
مادرش می‌خواهد برود ایران تا در مورد انقلاب اسلامی کتابی بنویسد؛ حاضرم همراهی‌اش کنم؟
با لوئیزه رینزر آشنا شدم و همراهش به تهران رفتم.
شهرم را دوباره دیدم- بعد از 14 سال تبعید.
روزهای اول عذاب‌آور بود. گیج بودم و پریشان. کلمه‌ای به فارسی، درختی، پرچینی و یا حرکتی از رهگذری کافی بود تا من بزنم زیر گریه. در چنین لحظه‌هایی لوئیزه چیزی بیشتر از یک دوست بود....
نویسنده: سعید