جیم بندل مبهوت گفت: «حالا که حرف مسافران مجانی شد، چند روز پیش مردی را سوار کردم که بی برو برگرد آدم عجیب‌غریبی بود.» خنده‌ای سر داد، اما خنده‌اش واقعی نبود. «عجیب‌غریب‌ترین خالی‌بندی را که به عمرم شنیده‌ام، برایم تعریف کرد. بیشتر مسافران مجانی از این حرف‌ها می‌زنند که چطور کارهای خوبشان را از دست دادند و بعد زور زدند این‌جا، تو سوراخ سمبه‌های غرب کار پیدا کنند. فکر کنم حالی‌شان نیست ما این‌جا چقدر جمعیت داریم. خیال می‌کنند کل این سرزمین زیبا، بی‌صاحب افتاده است.»
جیم بندل در کار معاملات املاک است و خوب می‌دانم حرفش را چطور ادامه می‌دهد. می‌دانید، این قسمت، قسمت مورد علاقه‌اش است. او به راستی نگران است، چون در ایالت ما هنوز یک عالم زمین‌های موروثی خالی وجود دارد. او درباره‌ی سرزمین زیبا صحبت می‌کند، اما هرگز از حاشیه‌های شهر به طرف اعماق کویر نمی‌رود.
«راستش را بخواهید یک کمی ترسیده بودم، این بود که پشت وانت بهش جا دادم.» ...
نویسنده: جان دبلیو کمبل