در آن بعد از ظهر، در اتاقی بدون پنجره در برفراز شهر بیگانه و پسرک، که دوازده ساله بود، نشسته بودند. پسرک صحبت کرد و بیگانه گوش داد.
پسرک معمولی بود. تأثیر ژن‌هایی از سه قاره بر چهره‌اش آشکار و لباس‌هایش به سبک متداول تمام پسرهای پروژه‌ی عظیم اسکان LAX بود. اما بیگانه چیز دیگری بود، منظره‌ای بود خوفناک و پسرک اگر چه می‌دانست گستاخانه است، هنگام صحبت بالا را نگاه نمی‌کرد.
بیگانه را برای کشتن مردی می‌خواست. به همین سادگی.
هنگامی که پسرک صحبت می‌کرد بیگانه صاف و خاموش روی تنها قطعه‌ای از اثاثیه که تحمل وزن او را داشت نشسته بود. پسرک که نگاهش را برگردانده بود، روی چهارپایه‌ی کنار کامپیوتر نشسته بود. همان جایی که هر روز تکالیف مدرسه‌اش را انجام می‌داد. با این که دلیلش را می‌دانست ولی از نشستنِ بیگانه روی تختش معذب بود. همین طور از این که زانوی عجیب موجود در آن اتاق کوچک این قدر نزدیکش بود معذب بود. هنگامی هم که موجود مثل این که خودش متوجه شده باشد، پایش را عقب کشید، خوشحال شد.
مجبور نبود برای دیدن جزییات صورت آنتالو بالا را نگاه کند...
نویسنده: بروس مک‌ آلیستر