دکتر «استراوس» می‌گه از امروز به بعد من باید هر‌ چی فکر می‌کنم و هر‌ چی برام اطفاق می‌افته رو بنویسم. من نمی‌دونم چرا ولی اون می‌گه که این برای این که اون‌ها بفهمند که می‌تونند من رو استفاده کنند یا نه مهمه. من امیدوارم که اون‌ها من رو استفاده کنند. خانم «کینیان» می‌گه که شاید اون‌ها بتونند من رو باهوش کنند. من دوست دارم باهوش بشم. اسم من «چارلی گوردنه». سی و هفت سالمه و دو هفته‌ی پیش تولدم بود. من الان هیچ چیز دیگه‌ای ندارم که بنویسم پس همین‌جا نوشتنم رو تموم می‌کنم.
من امروز یه تست داشتم. فکر می‌کنم توش افتادم. و برای همین هم فکر کنم اون‌ها دیگه من رو استفاده نکنند. چیزی که اطفاق افتاد این بود که یه مرد جوون دوست‌داشتنی توی اتاق بود و یه سری کارت‌های سفید که لکه‌های جوهر روش ریخته بود داشت. اون گفت چارلی روی این کارت چی می‌بینی. من با‌وجود این که پای خرگوشم توی جیبم بود خیلی ترسیده بودم چون وقتی بچه بودم همیشه توی تست‌های مدرسه می‌افتادم و جوهر روی کتاب‌هام پخش می‌کردم....
نویسنده: دنیل کیس