داستان کوتاه

ادبیات داستانی ایران و جهان

هاگفادر

آرشيو نظرات (0)
دسته : تری پرچت
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

توایلا از زیر پتو گفت: «سوزان؟»
«بله؟»
«یادته هفته‌ی پیش برای هاگفادر نامه نوشتیم؟»
«آره.»
«قضیه اینه‌که... ریچل توی پارک گفت که اون وجود نداره و بابای آدمه که نقشش رو بازی می‌کنه. و همه هم گفتن که راست می‌گه.»
صدای خش‌خشی از تخت دیگر به گوش رسید. برادر توایلا غلت زده و قایمکی به حرفشان گوش می‌داد.
سوزان اندیشید، عجب بدبیاری‌ای. امیدوار بود که کاش کار به این‌جا نمی‌کشید. اوضاع داشت مثل زمان کیکِ روح اردک از اولِ اول شروع می‌شد.
مسقتیم رفت سر اصل مطلب و طمع را هدف گرفت و گفت: «وقتی هدیه رو می‌گیری مگه فرقی هم می‌کنه؟»
«آره.» ...
نویسنده: تری پرچت

۱۱:۰۲:۴۵

مرگ و آن‌چه پس از آن می‌آید

آرشيو نظرات (0)
دسته : تری پرچت
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

وقتی مرگ فیلسوف را ملاقات کرد، فیلسوف باهیجان گفت: «در این جا می‌فهمی که من هم مُردم و هم نمُردم.»
آهی از نهاد مرگ بلند شد. با خود فکر کرد، خدای من، این هم یکی از همون‌هاست. دوباره بحث درباره کوانتوم.
از سر و کله زدن با فیلسوف‌ها نفرت داشت. اونا همیشه سعی می‌کنن یه جورایی از قضیه قصر در برن.
در حالی که مرگ، بی‌حرکت به شن‌های ساعت شنی عمر او که به سرعت پایین کشیده می‌شدند، نگاه می‌کرد، فیلسوف گفت: «می‌بینی، همه چیز از ذرات ریزی ساخته شده، که این ویژگی عجیب رو دارن که در آن واحد در خیلی جاها باشن. اما اون چیزایی که از ذرات ریز ساخته شدن تمایل دارن در آن واحد فقط در یک مکان باشن، که با توجه به تئوری کوانتوم درست به نظر نمی‌رسه. می‌تونم ادامه بدم؟»
مرگ گفت: «بله، ولی نه به طور نامحدود، همه چیز فانیه.» او نگاهش را از شن‌های غلتان برنداشت.
«خب، پس، اگه ما به این توافق رسیدیم که بی‌نهایت دنیا وجود داره، مشکل حل شده! اگه تعداد نامحدودی دنیا وجود داشته باشه، این تخت خواب می‌تونه توی میلیون‌ها تا از اون‌ها باشه، همشون توی یه زمان!» ...
نویسنده: تری پرچت

۱۱:۰۰:۲۷

پل ترول

آرشيو نظرات (0)
دسته : تری پرچت
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

باد از کوه‌ها برخاست و آسمان را مملو از کریستال‌های یخی کرد.
برای برف آمدن، هوا زیادی سرد بود. در هوایی این چنینی گرگ‌ها به روستاها می‌آمدند و درختان در قلب جنگل یخ می‌زدند و می‌ترکیدند.
در هوایی این چنین، مردم عاقل داخل خانه‌هایشان بودند و در جلوی آتش داستان قهرمانان را تعریف می‌کردند.
یک اسب پیر بود و یک سوارکار پیر. اسب مانند لفاف نایلونی جا تستی، چروک خورده بود و تنها دلیل نیفتادن مرد از روی اسب، این بود که نمی‌توانست تمام نیرویش را برای این کار جمع کند. برخلاف باد بسیار سردی که می‌وزید، او تنها کیلتی[3] چرمی و کوتاه به پا داشت و باندی کثیف روی یک زانویش بسته بود.
مرد باقی مانده‌ی سیگاری تر را از میان دو لبش بیرون آورد و آن را در کف دستش خاموش کرد.
او گفت: «خب، بریم کار رو تموم کنیم.» ...
نویسنده: تری پرچت

۱۰:۵۶:۳۱