ادینبورگ قرن 18:
آنا لباس‌های جان را به سویش پرتاب کرد و در حالی که عجله می‌کرد تا لباس‌های خودش را بپوشد گفت: «تو باید بروی، کسی نزدیک می‌شود. اگر او تو را این‌جا پیدا کند من بیچاره می‌شوم.»
صدای گام‌های شمرده‌ی نظامی در راهرو شنیده شد. جان در حالی که پیراهن و پوتین‌اش را می‌پوشید گفت: «من با تو ازدواج خواهم کرد.»
«فقط برو، خواهش می‌کنم. از پنجره خارج شو. می‌توانی ازدرخت پایین بروی.»
ضربه‌ای به در خورد: «آنا، من و مادرت می‌خواستیم با تو صحبت کنیم.»
«متاسفم پدر. خیلی زود پایین می‌آیم.» آنا با خشم جان را به سمت پنجره هل داد و گفت: «من نمی‌توانم با تو ازدواج کنم، از دید پدرم تو مناسب نیستی؛ تو اسکاتلندی هستی.»
او باید می‌دانست آنا هرگز خطر عصبانی کردن پدرش را به جان نمی‌خرد. یک اسکاتلندی ‌بی‌نام و نشان هرگز نمی‌تواند یک همسر انگلیسی با اصالت داشته باشد....
نویسنده: آر. اِی. پارتین