کرین می‌دانست که این‌جا باید ساحل دریا باشد. غریزه این را به او می‌گفت؛ ولی چیزی بیشتر از غریزه هم در کار بود. خرده‌های اندک دانشی که در مغز دریده و تب‌دار او باقی مانده بود، این را می‌گفت؛ ستارگانی که شب‌ها از میان شکستگی اندک ابرها نمایان می‌شدند، و قطب‌نمایش که هنوز با انگشتی لرزان به سمت شمال اشاره می‌کرد. کرین با خودش فکر کرد، این از همه عجیب‌تر است. با وجود آشفتگی نابودی، زمین هنوز قطب‌هایش را نگه داشته است. این‌جا دیگر یک ساحل نبود؛ دیگر دریایی وجود نداشت. تنها خط محو چیزی که زمانی صخره بوده، هزاران مایل به سمت شمال و جنوب امتداد پیدا می‌کرد. خطی از خاکستر کهنه. همین خاکستر کهنه و ذغال پشت سرش قرار گرفته بود؛ همین خاکستر کهنه روبه‌رویش پهن شده بود. خاکستری ته‌نشین شده و به ارتفاع زانو، که با هر تکان به هوا بر می‌خاست و او را به سرفه می‌انداخت. ذغال‌هایی که موقع وزش بادهای وحشی، میان ابرهای عظیم و متراکم می‌جنبیدند. ذغال‌هایی که هر وقت باران‌های مکرر می‌بارید، تبدیل به گل و شلی چسبناک می‌شدند. آسمان بالای سر سیاه بود. ابرهای سیاه در ارتفاع بالا حرکت می‌کردند و اشعه‌های خورشید که با سرعت روی زمین می‌تابید، آن‌ها را سوراخ سوراخ می‌کرد. هر جا که نور به طوفان ذغال می‌خورد، اشعه پر از تندبادهایی با اجزای رقصان و درخشنده می‌شد. هر وقت میان باران شروع به بازی می‌کرد، رنگین کمانی به وجود می‌آورد. باران می‌بارید؛ طوفان‌های ذغال می‌دمیدند؛ نور به پایین رسوخ می‌کرد، همگی، با ترکیب‌های گوناگون، مدام در ترکیبی از خشم‌های سیاه و سفید. ماه‌ها می‌شد اوضاع به همین منوال بود....
نویسنده: آلفرد بستر