آنلیک بنامیدش.
نخستین بار که بیدار شد،در ویرانه‌های یک معدن جاذبه‌ی متروک بود.
انجمن در ابتدا اطراف لایه‌های بیرونی ساختار عظیم کم‌نور را جستجو کرده بود. اما در نهایت نزدیکی‌های هسته به حلقه‌ای بسته رسید. این‌جا جاذبه‌ی سیاه‌چاله‌ی مرکزی به قدری شدید بود که خود نور هم در مدارهای بسته به دور خود می‌پیچید.
گویی تونل حلقوی بی‌انتهایی بود. و آن‌ها می‌توانستند با آخرین سرعتی که جرأتش را داشتند، مسابقه بدهند.
در حالی که با سرعت تمام از کنار دیوارهای ساخته شده از کربن متبلور می‌گذشتند، می‌توانستند تصاویری چند گانه از خودشان ببیند، حلقه‌ی درخشان طلایی رنگی در مقابل و پشت سرشان بود، زیرا بازتاب‌های نورشان حول نقطه‌ی مرکزی فضازمان تا بی‌نهایت می‌چرخید. آن‌ها با هیجان فریاد زدند: «مثل روزگار قدیم، مثل پس‌فروزش.»
شادمانه، به مانع نوری فشار آوردند و تصاویر چرخان به دام افتاده، به رنگ قرمز یا آبی در آمد....
نویسنده: استفن بکستر