داستان کوتاه

ادبیات داستانی ایران و جهان

معرفی کتاب «ساحل پایانی»

آرشيو نظرات (0)
دسته : جی. جی. بالارد
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

ساحل پایانی نام یکی از داستان‌های یک مجموعه‌ داستان به قلم جی جی بالارد است. داستان‌های بالارد را نه می‌توان داستانِ علمی (علمی‌تخیلی) به معنای کلاسیکِ آن دانست و نه متعلق به جریانِ اصلی. شاید بشود گفت، داستان‌های بالارد همان حاصل از میان برداشته شدنِ مرزهای میان ژانرها و جریان‌های ادبی است که از پیامدهای پسامدرنیسم محسوب می‌شود.
فضای نوشته‌های بالارد نه مانند علمی‌تخیلی‌های ساده و پیرایه‌ی دورانِ طلایی علمی‌تخیلی است، نه شباهتی به داستان‌ها پیچیده و مملو از فلسفه‌بافی موج‌نو دارد و نه همانند علمی‌تخیلی‌های پرزرق و برق و سرشار از فناوری‌های ناشناخته‌ی عصر جدید است. داستان‌های بالارد در فضایی وهم‌گون و در مرز میان رئالیسم و سور‌رئالیسم و پسامدرنیسم اتفاق می‌افتند و شاید بتوان مؤلفه‌هایی از هر کدام از این مکاتب را در آن‌ها دید.
هر قدر هم تلاش کنم درباره‌ی این مجموعه و خصوصیاتِ آثار بالارد بنویسم، نمی‌توانم حق مطلب را همچون خودِ علی‌اصغر بهرامی در مقدمه‌ی این کتاب ادا کنم. علی‌اصغر بهرامی در مقدمه‌ی گیرای کتاب درباره‌ی این مجموعه چنین نوشته:
«مجموعه قصه‌ی ساحل پایانی (۱۹۶۴) در فرایند تحول بوطیقای قصه‌ی علمی از رئالیسم تا مدرنیسم و پسامدرنیسم و به ویژه در فرآیند قوام یافتن قصه‌ی خود بالارد جایگاه خاص دارد. پی‌رنگِ قصه‌ها پیچیده‌تر شده‌است. فضاها عمیق‌تر و وهمناک‌تر شده‌اند....
نویسنده: سمیه کرمی

۰۸:۳۳:۴۳

فضانورد مرده

آرشيو نظرات (0)
دسته : جی. جی. بالارد
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

اکنون دیگر کیپ کندی[1] ناپدید شده و حایل‌های آن از زیر شن‌های بیابان به هوا رفته است. شن از راه رودخانه‌ی موز آمده و نهرها را پر کرده و مجتمع فضایی قدیمی را تبدیل به برهوتی پر از باتلاق و تکه‌های شکسته‌ی بتون کرده است. در تابستان، شکارچیان مخفیگاه‌های خود را در میان اتومبیل‌های قراضه‌ی کارکنان پهن می‌کردند. اما در آغاز نوامبر، وقتی من و جودیت از راه رسیدیم، تمام این منطقه متروک شده بود. آن طرف ساحل کاکائو که ماشین را آن‌جا نگه داشتم، خرابه‌های متل‌ها تقریباً در زیر گیاهان خودرو ناپدید شده بودند. برج‌های فرود در میان هوای عصرگاهی، طوری سر به آسمان بلند کرده بودند انگار ممیز‌های زنگ‌زده‌ی جبر فراموش شده‌ی آسمان هستند.
گفتم: «محوطه‌ی پرچین یک کیلومتر جلوتر است. تا وقتی هوا تاریک شود، همین‌جا صبر می‌کنیم. حالت بهتر است؟»
جودیت به قیف پهناوری از ابرهای سرخ خیره شده بود که انگار روز را با خودش به پشت افق می‌کشید و نور را از روی موهای بلوند مات او می‌برد. بعد از ظهر روز قبل، در هتلی در تامپا، به دلیل نامشخصی اندکی مریض احوال شده بود.
پرسید: «پول چه؟ شاید حالا که این‌جاییم، بیشتر بخواهند.»
«پنج هزار دلار؟ خیلی زیاد است جودیت. این شکارچی‌های بقایا در حال منقرض شدن هستند....
نویسنده: جی. جی. بالارد

۰۸:۲۵:۰۸