سالی و ترنت مرا به سمت پرتگاه بردند
به کمک نیاز داشتم. لباسم در جاذبه‌ی زمین خیلی سنگین بود. در آمریکا با گرانش 1.18 وزنی تقریبا غیر قابل تحملی داشت. سالی دیگر تلاش نمی کرد در این باره با من حرف بزند، تمام چیزی که توانست بپرسد این بود:«چه احساسی داری؟»
و من گفتم:«خیلی عالی»
نمی‌خواستم حال و حوصله‌ی خودم را با این حرف‌های اضافی خراب کنم. من ترس را از ذهن‌ام بیرون کرده بودم و در مهیج‌ترین لحظه‌ی زندگی‌ام بودم. چند نفر آدم در دنیا وجود دارد که بتواند بگوید اولین کسی بوده است که کاری را برای اولین بار انجام داده است؟ خیلی کم ولی می‌خواهم از همان‌ها باشم. حمایت ترنت از من کاملا واضح بود...
«این عالیه، تو.... رو گرفتی؟»
«همین جا»
ترنت اصرار داشت دستگاه موسیقی ای با تنوع آهنگ‌های مورد علاقه‌ام را همراهم ببرم....
نویسنده: راسل لوتز