روسوی آهنین داد زد: «الف‌ها! ای نیک مردمان، تقاضای مرا بشنوید! من خانواده و کسب و کارم را از ترک‌ کرده‌ام! من دنیای انسان‌ها را ترک کرده‌ام! می‌خواهم به شما ملحق شوم!»
نیک مردمان، عظیم‌ترین، اصیل‌ترین و خردمندترین مردم این دنیا بودند. آن‌ها درکنار یکدیگر با صلح و آرامش زندگی می‌کردند، در تطابق با ارواح ماورایی و در توازن با طبیعت. آن‌ها در جایی زندگی می‌کردند که در طول چهار فصل شکوفه‌های خوشبو و میوه‌های خوشمزه می‌روئید. وقتی به شکار می‌رفتند، حیوان به میل خود به سمتشان می‌آمد. بعضی وقت‌ها، روسو می‌فهمید بچه‌های انسان‌ها را می‌دزدند. اما نمی‌فهمید چرا این کار والدین بچه را آن‌چنان در غم و اندوه فرو می‌برد. الف‌ها در مقابل به بچه هدیه‌ای می‌دادند که در قیاس نمی‌گنجید.
روسوی آهنین صبر کرد، اما از جنگل اطرافش هیچ پاسخی نرسید. سرانجام خم شد، انگار زیر بار تاریکی دور و برش، کمر خم کرده باشد. سه شب و سه روز به تنهایی در آن سرزمین وحشی صبر کرد، تنها خوراکش دانه‌ها و میوه‌های جنگلی بود. هیچ غذایی با خود به جنگل نیاورده بود و هرچند که آهنگر بود، آهن هم نیاورده بود....
نویسنده: سینتیا وارد