یارو بالای هفت فوت قدش بود و وقتی روی سنگفرش جلوی خانه‌ی بافی پا گذاشت، یکی از آن‌ها ترک برداشت و گرد و خاک به هوا برخاست. با ناراحتی گفت: «بد شد. خیلی معذرت می‌خواهم. صبر کن...»
بافی خوشحال هم می‌شد صبر کند. چون ملاقات کننده‌اش را بلافاصله تشخیص داده بود. طرف سوسویی زد و ناپدید شد و یک لحظه بعد باز همان جا بود. حالا تقریباً پنج فوت و دو دهم. با آن چشمان صورتی‌اش پلک زد. «در پدیدار شدن مهارتی ندارم.» داشت معذرت‌خواهی می‌کرد. «ولی جبران می‌کنم. اجازه می‌دهید؟ دوست دارید اسرار تغییر ماهیت عناصر را بدانید؟ درمان بیماری‌های ویروسی ساده؟ اسم دوازده شرکت سهامی با افزایش قیمت سهام تضمین شده در برنامه‌ی توسعه‌ی مد نظر ما برای سیاره‌تان، زمین؟»
بافی که خودش را گرفته بود و به شدت سعی می‌کرد چهره‌ی معمولی به خود بگیرد، گفت لیست سهام‌های پر سود را می‌خواهد. با خوشحالی دستش را جلو آورد و گفت: «شریتون بافی» آدم فضایی کنجکاوانه آن را پذیرفت و فشرد؛ مثل دست دادن با یک سایه بود.
گفت: «لطفاً پانچ صدایم کنید. اسم واقعی‌ام نیست، ولی همین خوب است. از حق نگذریم این تصویری هم که از من می‌بینید بیشتر حکم عروسک را دارد. مداد خدمتتان هست؟» و غژغژ اسم دوازده شرکتی را که بافی به عمرش ندیده بود نوشت....
نویسنده: فردریک پول