زیر نور رنگ‌پریده‌ی چهار ماهِ زیکارف، تیگلاری از میانِ مرداب بی‌انتهایی گذشت که هیچ خزنده‌ای در آن ساکن نبود و هیچ اژدهایی در آن فرود نمی‌آمد، ولی لجنی به سیاهی قیر در آن زنده بود و پیوسته نفس می‌کشید. علاقه نداشت که از روی ساحلِ‌ مرتفعِ سنگفرش که مرداب را در بر گرفته بود، عبور کند، و راهش را با رنجِ بسیار از جزیره‌ای به لبه‌ی جزیره‌ی دیگری که چون ژلاتین زیر پایش می‌لرزید، باز کرد. وقتی به زمین سخت ساحل و کنار نی‌هایی رسید که به بلندای نخل بودند، به پله‌های ساخته از سنگِ آذرین که از روی پرتگاه‌های سرگیجه‌آور و از کنار سراشیبی‌های صیقلی سر به آسمان می‌کشید و به خانه‌ی مآل دوئب می‌رسید، نزدیک نشد. ماشین‌های بی صدا و عظیم مآل دوئب، از ساحلِ سنگ‌فرش و راه‌پله محافظت می‌کردند، ماشین‌هایی که دست‌هایشان در انتها به تیغه‌های هلالی از جنس فولاد آبدیده ختم می‌شد و اگر کسی بدون اجازه‌ی اربابشان به آن‌جا نزدیک می‌شد، بی هیچ احساسی او را درو می‌کردند.
بدن برهنه‌ی تیلگاری آغشته به شیره‌ی گیاهی بود که همه‌ی جانداران زیکارف از آن متنفر بودند. به همین خاطر امیدوار بود بتواند به سلامت از جلوی موجودات وحشی و گوریل شکلی که در میان باغ‌های صخره‌ای سلطانِ ظالم می‌چرخیدند، عبور کند. یک ریسمان نیرومند و سبک از الیاف به هم پیچیده به همراه داشت که با توپی برنزی یک سر آن را سنگین کرده بود تا بتواند با کمک آن از شیب بالا رود. روی پهلو، در میان غلافی از جنس پوست شیمرا، خنجری نوک‌تیز به همراه داشت که در سم افعی بالدار خیس خورده بود....
نویسنده: کلارک اشتون اسمیت