در زمان‌های بسیار دور سرزمین کوچکی بود که پادشاه کم اهمیتی بر آن حکم می‌راند که شاه پیتر نام داشت، هر چند که سرزمینش کوچک بود. چهار پسر داشت که به این نام‌ها می‌خواندشان: بلایز، هاگ، گرگوری و رالف. و از این چهار، رالف کهترین بود که بیست و یک زمستان به خود دیده بود و بلایز مهترین که سی زمستان از سر گذرانده بود.
دست آخر کار بدان جا رسید که برای این جوانان سرزمین پدری‌شان به اندازه‌ی کافی پهناور نبود. و بسیار آرزومند دیدن روش زندگی دیگر مردمان و جهد و تلاش برای زندگی کردن بودند. که ارچه فرزندان پادشاه بودند، از دار دنیا ثروت چندانی نداشتند جز شاید، غذا و نوشیدنی خوب، و به قدر کفایت و حتا شاید بیش از حد نیاز، خانه و اتاق از بهترین‌هایش، و دوستانی که با ایشان شاد باشند، و بانوانی که ببوسندشان، و همه هم به بهترین وجه ممکن. و آزاد بودند که هر وقت مایلند بیایند و بروند. آسمان بالای سرشان، و زمین هم زیر پایشان. مرغزاری‌های وسیع و جنگل‌ها و جویبار‌های پر آب و تپه‌های آپمیدز. که این آپمیدز نام سرزمینشان بود و البته نام قلمرو شاه پیتر....
نویسنده: ویلیام موریس