داستان کوتاه

ادبیات داستانی ایران و جهان

به نام زمین

آرشيو نظرات (0)
دسته : سرگئی لوکیاننکو
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

از: ستاد مرکزی جامعه‌ی جهانی
به فرمانده‌ی رزمناو «کرانه».
فوری. محرمانه. رمز آبی.
نسخه‌ی چاپی آ-23:
«بلافاصله پس از دریافت این دستور، رزمناو به قطاع فلکی شماره‌ی دوازده، واقع در منطقه‌ی هشتم کهکشان هدایت شود. طبق انتظارات، تاریخ 16 مارس و ساعت 38:`09:17 زمان واحد،‌ موعد گذر ناوگان نیرو‌های لوتان از منطقه‌‌ی مورد اشاره است. ناوگان و گارد محافظ آن نابود شوند.
به نام زمین».
آن‌ها در حال دور زدن بودند. در فضا وزنی در کار نیست، اما جرم چرا؛‌ و به همین خاطر متوقف کردن دویست‌هزار تن فلز در یک لحظه، کار ناممکنی است. آن‌ها در حال دور زدن بودند و از انگشتانی که با فشار بر روی کلیدهای عملیات احتراق ثانویه‌ی موتورها قرار گرفته بودند، دیگر هیچ کمکی بر نمی‌آمد. هفته‌ی پیش در سیاره‌ی دوردست لوتان، یک جاسوس زمینی، نگاهی از سر بی‌تفاوتی به نقشه‌ی مسیر ....
نویسنده: سرگئی لوکیاننکو

۱۲:۰۷:۵۸

آخرین شانس

آرشيو نظرات (0)
دسته : سرگئی لوکیاننکو
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

دختر داشت از روبروی من می‌آمد. حتا فرصت نیافتم به چشمان‌اش که همچون آسمانِ فاقد از ازنِ قطب آبی بود، نگاهی دقیق بیاندازم، فرصت نیافتم لبخندش را که می‌توانست ببری گرسنه را رام نماید تشخیص دهم. فهمیدم که او خودش است. همان که تمام عمر در جستجویش بوده‌ام، بیست و دو سال تمام.
اما دختر از کنارم گذشت. می‌رفت، غرق در افکارش و حتا نگاه هم به سمت من نمی‌کرد. لحظه‌ای دیگر و ما برای همیشه از هم دور خواهیم افتاد در این کلان‌شهر. و من به خود جنبیدم.
روز بسیار گرمی بود و خیابان از انبوه رهگذران در غلیان بود. این، وضعیت را دشوار می‌کرد اما با این وجود تصمیم خودم را گرفتم. چشمانم را بستم، وِرد گذر را به زبان آوردم و در چشم بر هم زدنی در بُعد پنجم ظاهر شدم. این‌جا آرام، نمناک و دنج بود. موجودات بعد پنجمی بدون این‌که هیچ توجهی به من بکنند در آنِ واحد در دو جهت روان بودند. من برای آنها چیزی مثل نقشی گچی روی آسفالت بودم. نگاهی به دورو برم انداختم و رفتم سر اجرای نقشه‌ی خود. یک جفت از خطوط نیرو را قطع کردم، چند میدان را تغییر شکل داده و به دنیای خودمان بازگشتم.
گرما باقی مانده و خیابانِ مملو از عابران هیچ‌کجا نرفته بود. اما دختری که همین چند لحظه پیش از کنارم گذشته بود، دوباره داشت از روبروی من می‌آمد. دستکاری‌های من در بعد پنجم مکان را تغییر داده بودند. حیف، این بار هم به من نگاه نکرد....
نویسنده: سرگئی لوکیاننکو

۱۲:۰۳:۵۷

مارپیچ زمان

آرشيو نظرات (0)
دسته : سرگئی لوکیاننکو
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

نیمه شب روز سه شنبه بود که ساخت مارپیچ زمان کامل شد. این مارپیچ بسیار زیبا بود و از مه نیمه شفاف و آبی رنگی با دو شعله‌ی کوچک سرخ فام و لرزان در درونش تشکیل می‌شد. اندازه‌اش زیاد بزرگ نبود، طوری که در مشت جا می‌گرفت.
سیمن ایوانوویچ دوباره مارپیچ را زیر نور ورانداز کرد: «آیا در زمان شکافی هست؟» بعد آن را به کناری گذاشت. با تعجب متوجه لرزش دستانش شد که یا در اثر هیجان بود، یا به خاطر کهولت سن. کمی نشست، درست همین چند لحظه پیش بود که تصمیم گرفته بود چای بگذارد، اما یک دفعه منصرف شد و مارپیچ را برداشت. همه چیز خیلی خوب پیش رفته بود. با کمی دقت می‌شد دید که چطور در یک سر مارپیچ، ماموت‌های بد ترکیب و پشمالو از دست نئاندرتال‌هایی به همان اندازه پرمو، ولی به مراتب چابک‌تر فرار می‌کنند. اما در سر دیگر، گنبدهای کاخ‌هایی زیبا و بی‌همانند، همچون کریستال می‌درخشیدند و انسان‌هایی جوان و زیبا مشغول مطالعه‌ی کتاب‌های هوشمند بودند...
سیمن ایوانوویچ نفسی کشید و شروع به بر هم منطبق کردن دو شعله‌ی کوچک مارپیچ زمان کرد. کنترل وسیله کاملاً ساده بود: برای این که مارپیچ شروع به کار کند، فقط کافی بود که زمان حال به زمانی که آرزویش را داشتی متصل شود. اما قبل از این که آن دو شعله بر هم منطبق شوند، سیمن ایوانوویچ برای لحظه‌ای دست نگه داشت. به نظر می‌رسید که تردید داشته باشد....
نویسنده: سرگئی لوکیاننکو

۱۲:۰۱:۱۸

تخلف

آرشيو نظرات (0)
دسته : سرگئی لوکیاننکو
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

... از بخش سوم بود که سیگنال ارسال شد؛ سیگنال مشخّص جابه‌جایی غیرمجاز. در این گونه موارد باید 30 ثانیه صبر کرد تا اگر اشتباهی در کار بوده، فرد فرصت بازگشت داشته باشد. امّا سیگنال قطع نشد.
از نگهبانی خارج شدم. در راهرو به راه افتادم، ابتدا به آرامی و بعد تندتر و تندتر. متخلّف موفّق به فرار نخواهد شد، از این بابت مطمئنّم، امّا به ریسکش نمی‌ارزد. جایی در اعماق ذهنم کانال ارتباطی‌ام با هماهنگ‌کننده چشمک می‌زند. احساس می‌کنم سرعتم تقریباً با سرعت پردازش داده‌ها در کامپیوتر برابری می‌کند. معلوم نیست چرا مدّتی است اطّلاعات جدیدی نرسیده...
«قطاع هشتم از بخش سوم. طبقه‌ی دوم، کریدور جِی 12.
سرعت حرکت: تقریباً هفت کیلومتر در ساعت.
دونفر. شماره‌های شناسایی شخصی پاک شده.»
همین الان به حدّاکثر سرعت رسیدم. لامپ‌های سقفی در خطوط چشمک‌زن سفیدی به هم می‌پیوندند ...
نویسنده: سرگئی لوکیاننکو

۱۱:۵۸:۵۸

جایی که دشمنِ پست ‌فطرت کمین کرده است

آرشيو نظرات (0)
دسته : سرگئی لوکیاننکو
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

آتش‌پاش کپسول دیگری پرتاب کرد. تیرانداز در حالی که با چشمانش دنباله‌ی دودی را که به پشت جنگل زوزه می‌کشید تعقیب می‌کرد، اسلحه‌اش را برداشت و به سرعت به سمتی خزید.
و درست لحظه‌ی بعد، شعله‌ی بلندی زوزه‌کشان برگشت و با صدای بلند به جایی که او قبلاً ایستاده بود خورد. ضربه‌ی متقابل درست از همان نوع اسلحه و به همان نقطه انجام شده بود، مثل همیشه. اگر تیر‌انداز ذره‌ای آهسته‌تر تغییر مکان داده بود، اکنون در میان درد و رنج فریاد می‌زد، بدون آن‌که قادر باشد پلاستیک آتش‌زا را پاک کند. مثل هنر‌پیشه‌ای که پریروز... تیر‌انداز خاطرات ترسناک و تلخ را از خود دور کرد.
به سرعت به سنگر جلویی برگشت. کلنل با قدردانی به وی نگاه کرد: «تیرانداز! کارت عالی بود! حسابشون رو رسیدی، دشمن پست فطرت بالاخره تسلیم می‌شه.»
تیر‌انداز قبل از گرگ و میش شدن هوا دو شلیک دیگر به سمت دشمن انجام داد. هر دو بار دشمن پست فطرت با همان ضربه‌ها و مستقیماً به همان محلی که او ایستاده بود، پاسخ داد....
نویسنده: سرگئی لوکیاننکو

۱۱:۵۶:۱۱