داستان کوتاه

ادبیات داستانی ایران و جهان

انسان، آندروئید، ماشین

آرشيو نظرات (0)
دسته : فیلیپ ک. دیک
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

در این جهان چیزهای سرد و خشنی زندگی می‌کنند که من آن‌ها را «ماشین» می‌نامم. رفتارشان به هراسم می‌اندازد؛ به خصوص وقتی که رفتارهای انسانی را بسیار استادانه تقلید می‌کنند دستخوش احساس تلخی می‌شوم. احساس می‌کنم این چیزها قصد دارند خودشان را به جای انسان‌ها جا بزنند، اما آن‌ها انسان نیستند. من به آن‌ها «آندروئید» [۱] می‌گویم، البته فقط من هستم که این کلمه را به این معنا به کار می‌برم. منظور من از کلمه‌ی «آندروئید» تلاش صادقانه‌ی آزمایشگاهی برای خلق انسان نیست. منظورم چیزی است که تولید شده که بی‌رحمانه فریبمان دهد، که باعث شود فکر کنیم یکی از خودِ ما است. این موجودات چه در آزمایشگاه ساخته شده باشند و چه نه، برای من مفهوم خاصی ندارد؛ چرا که کل کائنات آزمایشگاهل عظیم است و از این آزمایشگاه، موجودات بی‌رحم و دغل‌بازی بیرون می‌آیند که لبخند می‌زنند و دستشان را به سوی ما دراز می‌کنند که با هم دست بدهیم. اما دستشان، پنجه‌ی مرگ است و لبخندشان، سرمای گور.
این موجودات میان ما هستند؛ اگر چه به لحاظ ظاهری با ما تفاوتی ندارند، ولی ما هم به دنبال تفاوت‌های ذاتی نیستیم، بلکه دنبال تفاوت‌های رفتاری هستیم. من در علمی‌تخیلی‌هایم مرتب از آن‌ها می‌نویسم. برخی‌هایشان مثل ریچل روزن [۲] حتا خودشان هم خبر ندارند آندروئید هستند. آن‌ها ممکن است زیبا باشند، اما یک چیزی کم دارند که همان گرمای انسانی است. بنابراین در رده‌ی پزشکی «اسکیزوید» قرار می‌گیرند که به معنای ...
نویسنده: فیلیپ ک. دیک

۰۸:۲۶:۱۷

ارفئوس با پاهای سفالی

آرشيو نظرات (0)
دسته : فیلیپ ک. دیک
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

در دفتر مشاوران خدمات نظامی کنکورد[2]، جس اسلید[3] از پنجره به خیابان نگاه کرد و همه‌چیز را مانع خود در راه آزادی، گل، چمنزار و فرصتی برای گذری طولانی و بدون مزاحمت به مکان‌های جدید، دید. آه کشید.
مشتری آن‌ سوی میزش با عذرخواهی زمزمه کرد: «ببخشید قربان، فکر می‌کنم دارم خسته‌تان می‌کنم.»
اسلید با یاد آوری وظایف طاقت‌فرسایش دوباره به خود آمد و گفت: «نه اصلاً. بگذارید ببینم...» و کاغذهایی که مریضش، آقای والتر گراس‌بین[4] نامی، به او داده بود را بررسی کرد و ادامه داد: «حالا شما، آقای گراس‌بین، فکر می‌کنید که بهترین فرصت برای امتناع از خدمت سربازی در مشکل مزمن گوش است که توسط پزشکان غیرنظامی در گذشته با نام اکیوت لابیرنث[5] شناخته می‌شد. هوممممم.» اسلید مدارک مربوطه را هم مطالعه کرد.
وظایف او -که البته ازشان لذت نمی‌برد- عبارت بود از مشخص کردن راهی برای مشتریان مؤسسه تا از خدمت سربازی معاف شوند. جنگیدن علیه چیزها تا الان که خوب پیش نرفته ‌بود. این اواخر، جراحات جنگی زیادی از ناحیه‌ی پروکسیما[6] گزارش شده‌ بود و این گزارش‌ها با خود سیلی از کار و مشغله را برای مشاوران خدمات نظامی کنکورد به همراه آورده ‌بود....
نویسنده: فیلیپ ک. دیک

۰۸:۱۹:۵۴

غاصب

آرشيو نظرات (0)
دسته : فیلیپ ک. دیک
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

اسپنس اولهم گفت: «یه روزی از همین روزا، یه استراحتی به خودم می‌دم.» وقت صبحانه بود. به همسرش نگاه کرد و ادامه داد: «فکر می‌کنم یه استراحت کوچولو دیگه حقمه. ده سال خیلیه.»
«پروژه چی؟»
«بدون من هم می‌شه تو جنگ پیروز شد. این کره‌ی خاکی ما اون ‌قدرا هم در خطر نیست.» اولهم پشت میز نشست و سیگاری روشن کرد. «ماشین‌های خبرساز یه جوری اخبار رو تغییر می‌دن که انگار فضایی‌ها بالای سرمونن. می‌دونی دوست دارم مرخصی برم کجا؟ دوست دارم برم تو کوه‌های بیرون شهر چادر بزنم. همون‌جایی که اون دفعه رفتیم. یادته؟ همون جا که سماق کوهی کندم. همون‌جا که نزدیک بود پات رو بذاری رو یه مار گوفر[1].»
مری شروع کرد به جمع کردن بشقاب‌ها. «ساتن وود رو میگی؟ چند هفته پیش آتیش گرفت. فکر ‌کردم خودت می‌دونی. می‌گن یهو آتیش سوزی شده.»
چهره‌ی اولهم از رنگ و رو افتاد. «کسی نرفت ببینه چرا؟» لب‌هایش شکلی خشن به خود گرفتند. «دیگه واسه کسی مهم نیست. همه‌‌ی فکرشون پیش جنگه.» آرواره‌هایش را برهم فشرد. همه‌ی اتفاقات در ذهنش به تصویر درآمدند. فضایی‌ها، جنگ، کشتی‌ سوزنی[2] فضایی‌ها....
نویسنده: فیلیپ ک. دیک

۰۸:۱۲:۴۸

ما کاشفان

آرشيو نظرات (0)
دسته : فیلیپ ک. دیک
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

پارک‌هرست نفس زنان گفت: «خدای من!» و در حالی که صورتش از فرط هیجان گزگز می‌کرد ادامه داد:« بچه‌ها یالا بیایید نگاه کنید!» و آن‌ها دور صفحه نمایش جمع شدند.
بارتون که قلبش به طرز غریبی می‌تپید گفت: «خودش است. آن‌جا. واقعاً که زیباست»
لئون هم تایید کرد: «خیلی خیلی زیباست.» و لرزان ادامه داد:« بگو... هی می‌توانم نیویورک را تشخیص بدهم»
«تو غلط کردی.»
«باور کن می توانم! آن خاستری. نزدیک آب.»
«آن حتا ایالات متحده هم نیست. ما داریم واژگون به آن نگاه می کنیم. آن تایلند است.»
سفینه از میان جو عبور کرد و سپرهای مقاوم در برابر اجرام آسمانی صدای ناهنجاری تولید کرد. آن پایین، کره‌ی آبی و سبز برجسته‌تر می‌شد. ابرها آن را در بر گرفته بودند و قاره‌ها و اقیانوس‌ها را از نظر پنهان می‌کردند.
مریودر گفت:«هیچ وقت فکر نمی‌کردم دوباره ببینمش. واقعاً فکر می‌کردم در جهنم آن بالا گیر افتادیم.» چهره‌اش در هم شد.
«مریخ. آن خرابه‌ی قرمز لعنتی . خورشید، مگس‌ها و ویرانه‌ها.» ...
نویسنده: فیلیپ ک. دیک

۰۷:۲۰:۲۰

گزارش اقلیت (بخش اول)

آرشيو نظرات (0)
دسته : فیلیپ ک. دیک
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

آندرتون وقتی مرد جوان را دید، اولین فکری که به ذهنش رسید این بود: من دارم کچل می‌شوم. کچل و چاق و پیر. اما این را بلند نگفت. به جای این کار، صندلی‌اش را عقب داد، بلند شد و با عزمی راسخ کنار میزش آمد و دست راستش را به خشکی دراز کرد. همان‌ طور که با مهربانی ساختگی لبخند می‌زد، با مرد جوان دست داد. 
او پرسید: «ویتوِر؟» داشت سعی می‌کرد لحن سوالش مهربان به نظر برسد.
مرد جوان گفت: «درسته. اما البته شما اد صدایم کنید. این در صورتی‌ است که شما هم مثل من از تشریفات غیرضروری خوشتون نیاد.» حالتی که روی چهره‌ی بور و بسیار مصممش بود، نشان می‌داد که موضوع را حل‌شده فرض کرده. از این به بعد جان و اِد خواهند بود. همه چیز از همان ابتدا به طرز خوشایندی مسالمت‌آمیز خواهد بود.
آندرتون که پیش‌درآمد بسیار دوستانه را نادیده می‌گرفت، محتاطانه پرسید: «برای پیدا کردن ساختمان خیلی به زحمت افتادین؟» خدای بزرگ، مجبور بود به یک چیزی چنگ بیاندازد. ترس به او هجوم آورد و شروع به عرق‌ریختن کرد. ویتوِر طوری داشت در اطراف دفتر راه می‌رفت، انگار که از همین حالا صاحبش شده باشد، انگار داشت ابعادش را اندازه می‌گرفت. نمی‌توانست چند روزی صبر کند؟ یک فاصله‌ی مودبانه؟ ...
نویسنده: فیلیپ ک. دیک

۰۷:۱۶:۲۵

در آن سو، واب آرمیده

آرشيو نظرات (0)
دسته : فیلیپ ک. دیک
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

عملیات بارگیری داشت به پایان می‌رسید. اوپتوس دست به سینه خارج از سفینه ایستاده بود. از چهره‌اش افسردگی می‌بارید. کاپیتان فرانکو خوش‌خوشک و لبخند بر لب به سمت سکوی بارگیری رفت و گفت: «چرا اینجا وایسادی؟ مگه پولت رو تمام و کمال نگرفتی؟»
اوپتوس بدون اینکه هیچ پاسخی بدهد، دور خودش گشت و داشت خرقه‌اش را جمع می‌کرد که کاپیتان پایش را روی گوشه‌ی خرقه گذاشت.
«یه دقیقه صبر کن. جایی نرو. کارم هنوز با تو تموم نشده.»
اوپتوس با بی‌میلی برگشت و گفت: «جدی؟ ولی من باید به دهکده برگردم.» به پرندگان و چهارپایانی که توسط بالابرها به داخل سفینه حمل می‌شدند نظری انداخت و ادامه داد: «باید به شکارهای جدید برسم.»
فرانکو یک سیگار روشن کرد و گفت: «خُب، چرا که نه؟ تو و هم‌ولایتی‌هات میتونین برگردین به علفزار و کار و زندگیتون رو از سر بگیرین؛ منتها وقتی که ما در نیمه‌ی راه بین مریخ و زمین هستیم.» ...
نویسنده: فیلیپ ک. دیک

۰۶:۵۹:۰۹

عمده فروشی خاطرات درخواستی

آرشيو نظرات (0)
دسته : فیلیپ ک. دیک
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

از خواب بیدار شد و هوس مریخ را کرد. به فکر دره‌ها افتاد. قدم زدن در دره‌های مریخ چه حسی دارد؟ هر چه هشیارتر می‌شد، رؤیایش هم بزرگ و بزرگتر می‌شد. رویایش، و دلتنگی‌اش. او حضور احاطه کننده‌ی دنیای دیگر را دور تا دور خود تقریباً حس می‌کرد، دنیایی که فقط مأموران دولتی و افسران عالی رتبه دیده بودندش. برای یک منشی مثل او؟ محال بود.
کرستن، همسرش، با لحن خشمگین معمولش خواب آلوده به او تشر زد: «پا می‌شوی یا نه؟ اگر پا شدی، دکمه قهوه داغ روی اجاق گاز لعنتی را بزن.»
داگلاس کویل گفت: «باشد.» و پابرهنه از اتاق خواب منزل‌شان به طرف آشپزخانه رفت. آنجا در حالی که از روی وظیفه، دکمه قهوه داغ را فشار می‌داد، روی میز آشپزخانه نشست و یک قوطی کوچک زرد رنگ حاوی انفیه اعلای دین سویفت بیرون آورد. آن را به سرعت استنشاق کرد و بوی تند مخلوط «بُو نَش» دماغش را گزید و سقف دهانش سوخت، با اینحال به بالا کشیدن آن ادامه داد. باعث می‌شد بیدار شود و اجازه می‌داد تا رؤیاها، تمایلات شبانه و آروزهای گاه و بیگاهش را پشت نقابی از عقلانیت پنهان سازد....
نویسنده: فیلیپ ک. دیک

۰۶:۵۶:۲۶