داستان کوتاه

ادبیات داستانی ایران و جهان

وسواس مجموعه‌دارها

آرشيو نظرات (0)
دسته : راجر زلازنی
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

«آی آدمی‌زاد! این‌جا داری چی کار می‌کنی؟»
«قصه‌ش مفصّله!»
«چه عیبی داره؟ من از قصه‌های طولانی خوشم میاد. بیا بشین تعریف کن!...نه! روی من نه!»
«ببخشید! اوم...همه‌ش تقصیر عموی عجیبْ ثروتمندمه که...»
«وایسا! ‹ثروتمند› یعنی چی؟»
«خب، یعنی کسی که پولش از پارو بالا میره.»
«اون وقت اینی که گفتی یعنی چی؟»
«اوم...کسی که خیلی پول داره.»
«پول چیه؟» ...
نویسنده: راجر زلازنی

۰۳:۳۱:۴۸

شبْ ۹۹۹ چشم دارد

آرشيو نظرات (0)
دسته : راجر زلازنی
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

گوش کنید، خواهش می‌کنم گوش کنید. حرف مهمی دارم. آمده‌ام تا چیزی را به خاطرتان بیاورم. زمان آن رسیده است تا من دوباره از چیزهایی بگویم که نباید فراموش کنید.
بنشینید لطفاً و چشمان‌تان را ببندید. تصویرهایی خواهید دید. حالا عمیق نفس بکشید. رایحه‌هایی، بوهایی به مشام‌تان می‌رسد... مزه‌هایی را نیز می‌چشید. اگر به‌دقت گوش کنید، حتا صداهایی دیگر را در صدای من می‌شنوید...
اگر راهش را بلد باشید جایی هست در فضا، اما نه در زمان، بسیار دور از این‌جا؛ جایی که فصل دارد، جایی که می‌چرخد و کُره‌ی لمیده در مسیری بیضی‌شکل به دور خورشیدش می‌گردد، و جایی که سال از بهاران به شکوفه می‌وزد، سپس دروُ می‌رسد که رنگ‌هایش یکی بر دیگری بر فراز سرتان و در زیر پاهای‌تان در کشمکش هستند و عاقبت یک‌نواختی خشک و قهوه‌ای‌رنگ را به خود می‌گیرند که در میانش راه می‌روید و حالا راه بروید و مُردگیِ هوای صبحگاهیِ تیز و سرد را بو بکِشید؛ و ابرها را می‌شود از میان درختانِ دور از هم دید که بر پهنه‌ی آبیِ آسمان سُر می‌خورند و بارانی به زمین نمی‌دهند؛ بعد ادامه که بدهید زمانه‌ی سرما و برف می‌رسد و پوست درختان به اندازه‌ی زبانه‌ی سوهانْ سفت و تیز می‌شود و هر قدمی که برمی‌دارید چاله‌ای سیاه بر دنیایی سفید به جا می‌گذارید و اگر یک مُشت از آن را با خودتان به خانه ببرید ذوب می‌شود و آب به دست می‌آورید....
نویسنده: راجر زلازنی

۰۳:۲۹:۰۲

کوریدا

آرشيو نظرات (0)
دسته : راجر زلازنی
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

زوزه‌ای فراصوتی، مرد را بیدار کرد. چیزی بود که درست آن‌سوی آستانه‌ی شنوایی قرار داشت و با این حال پرده‌ی گوشش را آزار می‌داد. در تاریکی به زور روی پاهایش ایستاد. چندین بار به دیوارها برخورد کرد. با حالتی گنگ متوجه شد که بازوانش درد می‌کنند، انگار که تعداد زیادی سوزن درون آن‌ها فرو کرده باشند.
آن صدا اعصابش را خرد می‌کرد.
فرار! او باید بگریزد!
باریکه‌ای از نور در سمت چپش نمایان شد. چرخید و به سمت آن شتافت و باریکه‌ی نور به اندازه‌ی درگاهی بزرگ شد. داخل پرید و پلک‌زنان از نور خیره‌کننده‌ای که به چشمانش هجوم آورده بود، ایستاد. برهنه بود و داشت عرق می‌ریخت. ذهنش از مه و ته‌پاره‌های رویا آکنده بود. هیاهویی شنید، انگار که از جمعیتی باشد؛ و در برابر درخشندگی پلک‌هایش را باز و بسته کرد.
هیکل تاریکی، بلندبالا، با فاصله در مقابلش ایستاده بود. خشم عنان اختیار از وی ربود و بدون این که بداند چرا به سمت آن هجوم برد. پاهای برهنه‌اش روی شن داغ فرود می‌آمد، ولی می‌دوید تا حمله کند و به درد اعتنایی نداشت. در گوشه‌ای از ذهنش پرسش «چرا» شکل گرفت، ولی به آن توجهی نکرد. سپس متوقف شد....
نویسنده: راجر زلازنی

۰۳:۲۶:۲۷

بی‌ستاره در شب برو

آرشيو نظرات (0)
دسته : راجر زلازنی
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

همه چیز ظلمت و سکوت و دیگر هیچ، هیچ، هیچ چیزی جز آن نبود.
«من؟»
اندیشه‌ی اول ناخوانده آمد و از دلِ چشمه‌ای سیاه جوشید. «من؟» همین.
با خود گفت: «من؟» بعد «کی؟ چی؟»
چیزی پاسخش را نداد.
چیزی شبیه به هراس، بدون هیچ مشایعت‌کننده‌ی جسمانیِ معمولی در پی آن آمد. این موج که گذشت، گوش فراداد و کوشید صدایی ولو اندک را بشنود. متوجه شد قادر به دیدن نیست.
چیزی برای شنیدن در کار نبود. حتا ضعیف‌ترین آوای حیات ‌ـ‌ نفس، تپش، ساییدن مفصلی خسته ‌ـ‌ به گوشش نخورد. تنها آن هنگام بود که پی برد تمام حس‌های جسمانی‌اش را از دست داده. اما این بار با ترس خود جنگید. با خود گفت مرگ؟ شعوری ظلمانی و بی‌جسم ورای همه چیز؟ سکون... کجا؟ چه نقطه‌ای را از فضا‌ـ‌زمان اِشغال کرده؟ احتمالاً سرش را تکان داده بود....
نویسنده: راجر زلازنی

۰۳:۲۱:۵۷

دمی درنگ می‌کنم

آرشيو نظرات (0)
دسته : راجر زلازنی
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

فراست می‌نامیدندش. در میان تمامی مخلوقات سولکام، فراست بهترین، قدرتمندترین و پیچیده‌ترین بود.
به همین دلیل نام داشت، و به همین دلیل مالکیت نیمی از زمین را به او سپرده بودند.
در روز خلقت فراست، سولکام دچار انقطاع در وظایف تکمیلی شد، که به بیان بهتر دیوانگی بود. دلیل آن جوششی خورشیدی بود که اندکی بیشتر از سی و شش ساعت به طول کشید. این اتفاق در طی مرحله‌ی حیاتی ساخت مدارها رخ داد، و همین که به پایان رسید فراست خلق شده بود.
آن‌گاه سولکام در مقام یگانه‌ی ساختن موجودی یگانه گرفتار دوره‌ای فراموشی موقت شد.
و سولکام مطمئن نبود فراست همان چیزی است که واقعاً باید باشد.
طرح ابتدایی برای ماشینی بود که بر روی سطح زمین قرار گیرد، به عنوان یک ایستگاه رله عمل کند و واسطه‌ی هماهنگ ساختن فعالیت‌های نیم‌کره‌ی شمالی باشد. سولکام ماشین را تا همین اندازه آزمایش کرد و تمامی واکنش‌ها عالی بودند....
نویسنده: راجر زلازنی

۰۳:۱۵:۲۲