بعد از هفته‌ها به تئاتر نرفتن، دیروز تصمیم گرفتم به تئاتر بروم. اما دو ساعت پیش از شروع نمایش، در همان حال که هنوز سرگرم کار علمی‌ام بودم، همان‌جا توی اتاق، درست نفهمیدم پیش یا پس از آن کار پزشکی که بالاخره یک روزی باید تمامش کنم - کم‌تر به خاطر پدر و مادرم و بیش‌تر به خاطر مغز خسته‌ی خودم - فکر کردم بهتر نیست از رفتن به تئاتر منصرف شوم؟ فکر کردم هشت یا ده هفته است که دیگر به تئاتر نرفته‌ام و خودم خوب می‌دانم که چرا به تئاتر نرفته‌ام. چون از تئاتر بیزارم، از هنرپیشه‌ها متنفرم. تئاتر یک هرزه‌ی کریه است، تئاتر یک کریه هرزه است. پس حالا چه شده که باید باز به تئاتر بروم؟ معنی ندارد. به خودم گفتم، می‌دانی که تئاتر جز کثافت‌کاری چیزی نیست. سرانجام، بررسی‌ای را که درباره‌ی تئاتر در ذهنت آماده کرده‌ای خواهی نوشت. بررسی تو یک‌بار برای همیشه توی صورت تئاتر خواهد زد و خواهد گفت تئاتر چیست، هنرپیشه‌ها چی‌اند، تئاترنویس‌ها، مدیران تئاتر و...
هرچه بیش‌تر اسیر تئاتر بودم، هرچه کم‌تر در بند پاتولوژی، شکست‌خورده در این تلاش که از تئاتر چشم بپوشم و به پاتولوژی رو بیاورم. شکست‌خورده! شکست‌خورده!
لباس پوشیدم و به خیابان رفتم....
نویسنده: توماس برنهارت