زودتر از معمول به بستر رفته‌ام. احساس می‌کنم سرما خورده‌ام. شاید هم تب دارم. به سقف اتاق نگاه می‌کنم، یا آنکه چشم به پرده‌ی سرخگون آویخته به در بالکن اتاق هتل دوخته شده است؟ مشکل می‌توانم تشخیص بدهم. بلافاصله پس از آنکه مقدمات به بستر رفتن من به پایان رسید، تو هم شروع کردی به لُخت‌شدن. منتظر هستم و گوش تیز کرده‌ام. چپ‌وراست‌رفتنی نامفهوم، در این بخش از اتاق، در آن بخش از اتاق، می‌آیی که چیزی را روی تختخوابت بگذاری. نگاه نمی‌کنم، ولی کنجکاوم بدانم چه چیزی را روی تخت گذاشته‌ای. بعد درِ گنجه را باز می‌کنی، چیزی را توی آن می‌گذاری یا از توی آن برمی‌داری. می‌شنوم که دوباره در گنجه را می‌بندی. چیزهایی زمخت و سنگین را روی میز قرار می‌دهی. چیزهای دیگری را روی سنگ مرمر کمد می‌گذاری. مدام در آمدوشدی. بعد صدای آشنای گشودن موها و بُرس‌زدن آن‌ها به گوش می‌رسد. لحظه‌ای بعد، شُرشُر آب درون کاسه‌ی دستشویی. پیش از آن صدای برس‌کشیدن لباس‌ها و حالا یک‌بار دیگر. نمی‌توانم پی ببرم چند تکه لباس را از تن‌ات درمی‌آوری. حالا دیگر کفش‌ها را هم از پا درآورده‌ای....
نویسنده: روبرت موزیل