داستان کوتاه

ادبیات داستانی ایران و جهان

آنا زگرس

آرشيو نظرات (0)
دسته : آنا زگرس
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

آنا زگرس که نام اصلی او نتی رایلینگ است، در 19 نوامبر 1900 در خانواده‌ای فرهنگ‌دوست، در شهر ماینتس آلمان دیده به جهان گشود. از 1919 تا 1924 در دانشگاه‌های کلن و هایدلبرگ در رشته‌‌های زبان‌شناسی، تاریخ، چین‌شناسی و تاریخ‌ِ هنر تحصیل کرد. او درجه دکترا را از دانشکده علوم انسانی دانشگاه هایدلبرگ دریافت کرد، رساله دکترایش درباره آثار رامبراند بود.
در سال 1925 ازدواج کرد. شوهرش نویسنده، جامعه‌شناس و اهل مجارستان بود. در 1928 وارد حزب کمونیست آلمان (KPD) شد و در همین سال اولین کتابش «قیام ماهیگیران سن باربارا» را با نام مستعار آنا زگرس منتشر کرد. این داستان بلند، نظر منتقدان را جلب کرد و جایزه هاینریش فن کلاسیت را برای او به ارمغان آورد. در طی چند سال از روی این داستان، فیلمی در اتحاد جماهیر شوروی آن زمان ساخته شد.
او بعد از اینکه در سال 1933 توسط گشتاپو دستگیر و مدتی زندانی شد به پاریس گریخت. او حدود 7 سال در این شهر اقامت داشت و در این مدت، با مجلات ضد فاشیستی که نویسندگان‌ِ در تبعید آن را منتشر می‌کردند همکاری می‌کرد. در دوران تبعید در پاریس دو رمان با نام‌های ...

۱۰:۵۵:۳۲

سرپناه

آرشيو نظرات (0)
دسته : آنا زگرس
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

صبح یکی از روز‌های سپتامبر 1940، وقتی در میدان کنکورد پاریس، بزرگ‌ترین پرچم، با نشان صلیب شکسته به اهتزاز درآمد، صف‌های جلوی مغازه‌‌ها به درازای خود خیابان‌ها بود. لوئیزه مونیه، همسر یک تراشکار و مادر سه فرزند، باخبر شد که در مغازه‌ای در خیابان آراندیسما ـ پلاک 14 ـ تخم‌مرغ می‌فروشند.
به سرعت راه افتاد. یک ساعت در صف ایستاد و پنج عدد تخم‌مرغ ـ یعنی برای هر عضو خانواده یک عدد ـ خرید. بعد از خرید، یادش آمد که دوست دوران مدرسه‌اش، آندویلار، که کارمند هتل بود در این خیابان زندگی می‌کند. از قضا او را در خیابان دید. برای ویلار که زنی آرام و مرتب بود، دیدن دوستش با آن سر و وضع غریب و شگفت‌انگیز می‌نمود.
ویلار درحالیکه پنجره و ظرفشویی را تمیز می‌کرد و مونیه نیز گاهی به کمکش می‌آمد، تعریف می‌کرد که بعدازظهر روز گذشته گشتاپو مردی را در هتل دستگیر کرده بود. این مرد خودش را به کارمند پذیرش هتل یک فرانسوی معرفی کرده بود. اما بعد مشخص شد چند سال پیش، از یک اردوگاه آلمانی فرار کرده است. ویلار همانطور که داشت شیشه‌‌ها را پاک می‌کرد گفت: «مرد را به سانته برده‌اند و احتمالاً به‌زودی به آلمان منتقل می‌شود و شاید در آنجا تیرباران بشود.»
جنگ بود و از این‌گونه اتفاقات گریزی نبود. اما کسی که برای ویلار اهمیتش از خود مرد بیشتر بود، پسر او بود....
نویسنده: آنا زگرس

۰۹:۴۴:۳۴