صبح زود است. همه مسافران کوپه قطار خوابیده‌اند غیر از من، که بر میز کوچکی تکیه داده‌ام و دارم می‌نویسم. بیرون از قطار مزارع غمگین از برابر مهی مرطوب می‌خزند و دور می‌شوند. همیشه چیزی غمگین پیش از طلوع آفتاب وجود دارد خصوصاً در پاییز. تقریباً از پنجره قطار این غمگینی پاییزی را از نظر می‌گذرانم که با حالت من سر سازگاری دارد. اما من محزون و افسرده نمی‌شوم.
وقتی تو دریابی که رفته‌ام و فقط یک یادداشت برایت گذاشته‌ام، تعجب می‌کنی. جوری این یادداشت را بالای سرت گذاشتم که ناراحت نشوی و انتظارم را بکشی. شاید هم مرا جستجو کنی. البته می‌توانستم نامه‌ای برایت بنویسم، اما لطفاً باورکن که در آن لحظه توان نوشتن نامه مفصّلی را نداشتم.
من رفتم، تن‌ها مایه تسّلای من این است که می‌دانم شوریده و دیوانه نخواهی شد، و همانند روح گمشده‌ای سرگردان نمی‌شوی، و یا چون هجده و یا بیست سال پیش تیره‌بخت نخواهی شد. این حقیقت اندکی مرا تسلا می‌دهد، چون وحشتناک است که انسان کسی را رنج بدهد....
نویسنده: سرگئی ورونین