صورت باریک و دراز و پرچروک و مو‌های کم‌پشتی داشت. اگر چشمان آبی آبی‌اش همچنان که داشت به من می‌نگریست، در پشت عینکش که چارچوبه‌اش را با نخ بسته بود، برق نمی‌زد، در نفس کشیدنش شک می‌کردم.
سر جایش با دست چپ به عصای کلفتی تکیه داده بود، در دست راستش، پاکتی بود که در روزنامه‌ای قدیمی پیچیده شده بود. نمی‌توانستم حدس بزنم چه چیزی توی آن است. راسش پاکت، روی زانوانش بود. در حالتی بود که انگار داشت با دستش پاکت را نوازش می‌کرد. به او چشم دوخته بودم و منتظر بودم که لب به سخن واکند. معلوم بود که نمی‌دانست از کجا شروع کند و از چه بگوید. از این که به خانه‌ام آمده و در اتاق کارم و درست روبه‌رویم نشسته بود. خیلی مردد به نظر می‌آمد.
ماشین تحریرم خراب شده بود. یک اشکال جزیی داشت.
حرف «آ» را جا می‌انداخت. دست به کار شده و قدری با آن ور رفتم. لک‍‍ّه‌‌های سیاهی، دست‌ها و صورتم را پوشاند اما نتوانستم درستش کنم. ذهنم خیلی آشفته بود. سیگاری آتش زدم و از پنجره به بیرون نگاه کردم. درست در همین موقع چشمم به شخصی که پیش رویم نشسته بود، افتاد که داشت هی توی کوچه ...
نویسنده: صمیم ق‍وجاگوز