دریا صبح‌اش را با باد آغاز کرده بود و خیزاب‌‌های سیمین‌فام‌اش را در تلاطمی سهم به ساحل می‌کوفت؛ دریایی سرکش و بازیگوش؛ همچون اسبی جوان. و کودکانی که در ساحل بازی می‌کردند با همهمه و فریاد‌هاشان، شادی‌آفرین لحظه‌‌های هم بودند. خود را وا‌می‌گذاشتند تا در امواج ساحلی غوطه‌ور شوند؛ با جیغ و فریاد به استقبال امواج می‌رفتند و شاد و سرخوش از زیر آن‌ها بیرون می‌جستند و بدن‌‌های برنزه شده‌شان در میان کف‌‌‌های نقره‌ای آب پیدا و محو می‌شدند. والدین و بزرگتر‌‌ها هم از دور مراقب‌شان بودند. نمی‌توانستند آن‌ها را به حال خود وا‌گذارند و بدین‌ترتیب گاه با عصبانیت و گاه با فریاد‌های شوق آن‌ها را بخود می‌خواندند. 
دخترکی با آواز‌‌های مداوم و مصرانه مادر، ناراضی و گریان از دریا به طرف ساحل آمد. 
سه پسر با شور و هیجان، برای پرش و غوطه‌خوردن دور‌خیز کردند و در همان حال موجی سرکش آن‌ها را با خیز بلندش جا گذاشت.
مردی، در سایه سنگی سپید با بهت و شادمانی نظاره‌گر این احوال بود. فرزندی نداشت. سال‌ها پیش همسری داشت. زمان گذشته بود و یک همچو روزی، سنگینی گذشت این سال‌ها او را به آن دوران بی بازگشت کشاندند و او را به ساحل اکنون رساندند.
مرد علاقه خاصی به بچه‌‌ها نداشت: از میان برادر‌زاده‌‌ها و خواهر‌زاده‌‌ها بعضی‌شان برایش دوست‌داشتنی و بعضی غیرقابل تحمل بودند. اما در آن صبح آن جوانان و کودکان مشتاق دریا را دوست می‌داشت....
نویسنده:‌ استفانو بنی