فرانک فرانسه، سابقه ای دیرینه دارد. سال ‌ها پیش در پاریس، دچار افسون آن شدم. جنس دوست داشتنی ای که از بس در دست چرخیده، صاف شده است. تکه های کاغذ مزین به چهره های مشهور. اسکناس ده فرانکی مورد علاقه‌ام بود - ولتر سر بزیرانگار از ربا خواران خجالت می کشید.
آپارتمان شیک استاد دانشگاه مجردی را اجاره کرده بودیم - دیوار‌ها اطلس کوب و پرده ‌ها همه توری بود. مثل این بود که آدم داخل لباس زیر توری زندگی کند. 
شوهر جوانم هر روز در بیبلیوتک بود، کتابخانه ملی. من هم هر روز به گردش می رفتم. شعبده باز‌ها را تماشا می کردم و به صدای ویولن زن ‌ها گوش می دادم. در پارک ‌ها و چمن های کنار رودخانه آثار بالزاک. کولت و فلوبر را می خواندم. رمان هایی درباره ی پول بود - کی دارد و کجا می شود پنهانش کرد. یک دست لباس چقدر می ارزد و آدم چقدر می تواند قصاب را منتظر نگه دارد.
در یک صبح ماه اوت در پارک حاشیه رودخانه حوالی پله د ولو آلما ولو بودم. زوجی ایستاده بودند - مرد کوتاه و قلنبه. زن قد بلند و توپر. مرد کت و شلوار و کراوات داشت و زن لباس کشباف سرخابی. نزدیک که آمدند متوجه شدم رنگ لباس زن عین سرخاب روی گونه‌اش است.
با صدای دو پوسته ای گفت : « پارله وو فرانسه » ...
نویسنده:‌ ادیت پرلمان