داستان کوتاه

ادبیات داستانی ایران و جهان

مؤمنان‌

آرشيو نظرات (0)
دسته : جان آپدایک
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

در میهمانی‌ زن‌ِ پهلودستی‌اش‌ لیموناد زنجبیلی‌ مزمزه‌ می‌کند، هر چند می‌داند او طرفدار پر و پاقرص‌ وُدکا مارتینی‌ است‌. به‌ نوشابه‌ی‌ گازدار اشاره ‌می‌کند و می‌گوید: «چله‌روزه‌؟» زن‌ سرش‌ را به‌ علامت‌ تصدیق‌ تکان‌ می‌دهد. چشمانش‌ هم‌چون‌ تندیسی‌ آرام‌ است‌. مرد می‌داند او یک‌ مؤمنه‌ است‌. او هم ‌همین‌طور. اجازه‌ بدهید او را کِردو بنامیم‌.
کِردو در زیرزمین‌ کلیسایی‌ است‌. هم‌راه‌ با چهار بانوی‌ سال‌خورده‌، عضو کمیته‌ی‌ کلیسای‌ چرچ‌ هریتیج‌ است‌. مشکل‌شان‌ این‌ است‌ که‌ قصد دارند به ‌کلیسای‌ جدیدی‌ با دیوارهای‌ پلاستیک‌ سفید نقل‌ مکان‌ کنند و نمی‌دانند با این‌همه‌ اسباب‌ و اثاثه‌ی‌ کهنه‌ی‌ مذهبی‌ ...
نویسنده: جان‌ آپدایک‌

۰۲:۴۲:۳۱

ملک مقرب

آرشيو نظرات (0)
دسته : جان آپدایک
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

عقیق رنگارنگ و سرو شکافته و ظروف مفرغین فرو شده در آب ساکن: این چیز‌ها را عرضه می‏کنم. سنگ سماک، چوب ساج، یاسمن، و مر: این هدایا را می‏آورم. درخشندگی‏ی صندل‏هایم از غبار میخک‌ها تیره می‏شود. بالهایم با نوشابه‏ای که عمر را جاودان می‏کند موم اندود شده است. چشمهایم الماس‏هایی‏ست که در تراش‌های آن طلای قرمز منعکس است. صورتم نقابی از عاج است: دوستم بدار. به عهدهایم گوش کن:
آب سرد از طرح‏‌های پیچ در پیچ حکاکی شده‏ی ظروف مفرغین خواهد چکید. گلدان‏‌های لبه پهن سنگین در سرداب‌های معطر عرق خواهد کرد. در جزیره‏‌های من باغ‏‌های میوه هرگز از بارآوری خسته نیست. حتی برگ‏‌ها خوراکی‏ست. انبوه شاخه‏‌ها هرگز جاده‏‌ها را تنگ نمی‏کند. تاک‏‌های انگور بی‏نیاز از مراقبت خواهد رویید. حتی دانه‏‌های توت‏‌ها هسته‏‌های شیرینی‏ست. چرا لبخند می‏زنی؟ هرگز گرسنه نبوده‏ای؟
ساختمان آلاچیق‏‌ها بی‏نقص خواهد بود. در جایی که ارکان اصلی به هم متصل شده است، شمشیر آرام‏ترین نجوا‌ها محلی برای نوکش نخواهد یافت. در جایی که تیر‌ها باریک شده، هر ضربه‏ی سطح مبسطوی یکنواخت است....
نویسنده: جان آپدایک

۰۷:۳۵:۳۶

کلاغ در بیشه

آرشيو نظرات (0)
دسته : جان آپدایک
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

تمام شب گرم برف پنهان چنان چسبنده بارید که همه‏ی شاخه‏‌های باریک در بیشه‏ی اطراف خانه‏ی کوچک اجاره‏ای‏ی آنان برشی مرتفع از سفیدی را نگاهداری می‏کرد، برآمدگی‏ی رو به بالایی که در تابش بی‏سایه‏ی صبح زود عمق را از صحنه برمی‏داشت، آن را چینی می‏نمایاند، چون خوشنویسی‏ی یک دستخط، پرده‏ی منقش شقی آویخته از آسمان خاکستری، سپری از تور درهم بافته شده با نخ سیاه. Jack از خودش پرسید آیا هیچ وقت قبلاً چیزی به آن زیبایی دیده بود. برف بند آمده بود. چنان که گویی بارش برف وظیفه‏ی ویژه‏ی خوابش بود.
جبه‏ی حوله‏ای‌ش بر تن در سحرگاه کنار پنجره ایستاده بود زیرا که شب قبل او و زنش، در میان تجملی پیچ در پیچ و عتیق، شام را با صاحبخانه‏‌های خود صرف کرده بودند. دو شراب، قرمز و قرمز تیره‏تر، همراه شام بود. شمع‏‌ها روی میز طویل. دو زوج دیگر، پیرتر، به دقت تباه شده. پس از شام، مرد‌ها و زن‏‌ها از هم جدا شدند و بعد، گلوی مرد‌ها آزرده از کنیاک و سیگار برگها، در اتاقی وسیع که دیوارهایش، به طرزی مبهوت‏کننده، ابریشم سبز بود از نو بهم پیوستند. غوطه‏ور در درخشندگی‏ی نامربوطی چون تراش‌های تصادم‏کننده‏ی چلچراغ، گروه مختلط وراجی کردند. و در آخر (ساعت روی طاقچه‏ی مرمر خاکستری، با عقربه‏‌های طلایی که ظرافت نخ مانند آن‌ها خود حضور ذهنی کنایه‏آمیز می‏نمود. اعلام‏کننده‏ی زمان مستعجل) در فراری نهایی و دست از جان شسته همه به طرف پله‏‌های مارپیچ و بنا به دعوتی که شد به درون سراچه‏ای یورش آوردند که در آن در ساعات روز خانم سفیدموی میزبان به تنظیم سرگرمی‏ی شگفت ‏انگیز ...
نویسنده: جان آپدایک

۰۸:۴۰:۰۷

چهار طرف یک داستان

آرشيو نظرات (0)
دسته : جان آپدایک
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

مرا ببخش، ظاهراً در یک کشتی هستم. ضربت ترک گفتن تو مرا در قبال تحقیر‌های معمول به هنگام سوار شدن بر کشتی نسبتاً بخوبی بیحس کرد ـ چرا در چارطاقی‏ی یک اسکله همه‏کس، قطع‏نظر از این که از چه خاندان والایی باشد و تا چه حد اعتماد به نفس داشته باشد، چون یک مهاجر اروپای مرکزی می‏نماید، و به همان نحو که شایسته‏ی این مهاجرین است با او رفتار می‏شود؟ ـ و اگرچه اکنون دو روز است که در دریا پیش رفته‏اییم، و من می‏توانم، باصطلاح، با در دسترس نبودن محض تو آرام بگیرم، هنوز قادر نیستم حواسم را بر همسفرهایم متمرکز کنم، هرچند در یک ثانیه‏ی، گویی، سلامت عقلی پریشانحواس، از رخنه‏ای در وسوسه‏ی مسلط بر ذهنم، پیامبرانه احساس کردم که پیشخدمت، از آنجا که مرا یکی از گوشه‏گیران بیکس دنیا یافته است، خدمتی پرنخوت خواهد کرد و در مقابل، در پایان سفر، متوقع انعامی پوزش‏طلبانه کلان خواهد بود، مهم نیست. لحظه‏ی بعد، تای دستمال سفره را باز کردم، و آه تو، درست بشکل یک قمری، آبی‏ی کمرنگ گردنش بوضوح برای یک لحظه چون ابری پوشاننده‏ی شعله‏ی شمع روی میز، گریخت؛ و من بار دیگر به درون زمزمه‏‌های مرطوب، نجوا‌های منکسف، پیمان‏هایی که آناً صفیرکشان پس گرفته می‏شود، (و) عرق‌های رد و بدل شده‏ی عشقمان در افتادم.
کشتی تکان می‏خورد. لرزش مداوم است و در همه جا حاضر؛ بوکشان مرا حتا در اینجا نیز یافته است، در اتاق نگارش، گوشه‏ای تاریک که توسط یک پیشخدمت خشن جوان Turin ی اداره می‏شود و برای آنکه شرایط لازم یک کتابخانه را داشته باشد، ...
نویسنده: جان آپدایک

۰۸:۴۸:۳۳