در تاریکی غلیظ بیدار می‌شوی، و سایه‌ی خمیده دو گربه را پشت پنجره می‌بینی، برق دو جفت چشم. برای رفع شبهه چشم‌‌ها را می‌شماری. در نور کم اتاق دمر می‌افتی تا بهتر ببینی، قبلاً هم از این رؤیا‌‌ها دیده‌ای، این بار باید بیشتر دقت کنی. 
از این رو با چشم‌‌های نیم‌باز متمرکز می‌شوی، و نفست را حبس می‌کنی. شیشه‌ی تیره‌ی دوجداره و ضخیم، پیشتر هم فریب‌ات داده است. مضاف بر آن نوشخواری بیش از حد انجام داده‌ای. همین کافی است که برای لحظه‌ای، آن برق چشم‌‌های گربه‌‌ها را با چشم‌‌های دو تا کفتر عوضی بگیری. حتماً مال کفتر است، فقط کفتر، گذشته از همه چیز این‌جا طبقه‌ی نهم است،با مهتاب کاملی که چشم‌انداز وسیع مقابل را به زیبایی هاشور زده است.
یک دقیقه‌ای طول می‌کشد تا بفهمی که آن‌‌ها گربه هستند. دو تا گربه در هره‌ی طبقه‌ی نهم، اما چطور آمده‌اند؟ مال که هستند؟ 
برای این‌که حواست را بیشتر جمع کنی، دورتر را نگاه می‌کنی. سه شماره چشم‌هات را می‌بندی، و بعد به زنی که توی رختخواب و زیر پتو خوابیده نگاه می‌کنی. ساعت را که مثل ذغال گر گرفته می‌درخشد، از روی مچ دست او می‌خوانی. 4:42. اگر بیدارش کنی او چه خواهد گفت؟ ...
نویسنده: باب تربر